| پرونده |
|
شماره دوم، قدرت، حقوق و دانش ![]() پروندههاي قبلي |
| عناوين آخرين مطالب |
|
روزانهها |
|
|
|
IranPhilosophy |
|
|
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l تالار گفتوگو l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l از فلسفه و چیز های دیگر l شهر فلسفه |
|
هراکلیتوس، قطعه 21: مرگ است هر آنچه که در بیداری میبینیم، آنچه در خواب و چرتی میبینیم اشباحی است.
|
نشست بزرگداشت روز جهانی فلسفه در روزهای چهارشنبه، 22 آبان 1387 ساعت 16 در مؤسسه پژوهشي حكمت و فلسفه
ايران برگزار شد.
|
برای سالروز فلسفه نوشتن یادداشتی راجع به جان
استیوارت میل انتخاب بدی نیست، وقتی نگارنده او را یکی از بهترین فیلسوفان عصر
جدید تلقی میکند. |
| خوابگردی در وادی هنر
هنر اسلامی چیست؟ پرسش از چیستی هنر اسلامی به روشنی پرسشیست برایدستیابی به شناختی از هنر اسلامی که در خود بتواند تبیینی روشنگر از آن را ارائه دهد. |
درباره بورس
تحصیلی فلسفه اروپایی
در پی درخواست یکی از خوانندگان که خواستار اطلاعات بیشتری در باب بورس تحصیلی اراسموس موندوس شده بودند، توضیح مختصری دراینباره داده میشود. |
|
موضوع: مقاله
l
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
نویسنده میهمان |
|
بازخواني چيستي فلسفه در تفكر كانت علي مسعودي اين مقاله با نظر به فلسفه كانت در جستجوي پاسخي بدين پرسش كه «فلسفه چيست؟» خواهد كوشيد. مسيري كه براي پاسخ به پرسش فوقالذكر طي شده از اين قرار است: نگارنده بخش شناختشناسي را در فلسفه كانت با نظر به پيشينهي تاريخي اين مبحث بررسي كرده و كوشيده است تا از اين منظر نقبي به دريافت كانت از مفهوم فلسفه باز كند. نگارنده معتقد است كانت براي گذر از چالش شكاكانهاي كه به واسطه هيوم در امكان اخذ معرفت ايجاد شده بود، با طرح احكام تركيبي پيشين تحصيل معرفت رياضي و فيزيكي (و بهطور كل علمي) را توجيه كرده و با جمع خردگرايي دكارتي و آمپريسم انگليسي شناخت را از ورطه سقوط و شكاكيت نجات ميدهد. او به جدايي پديدار و ناپديدار (نومن) رأي داده و معتقد است شناخت نظري ناپديدار در توان فاهمه بشري نميباشد. و از آنجا كه فلسفه نيز محصول عقل بشر بوده و مابعدالطبيعه نيز بخشي از همين فلسفه، نتيجه ميگيرد كه فلسفه در حدود عقل بشر محدود باقي ميماند. و با پذيرش اين حكم است كه وي پرسش محوري بحث را با نگاهي سلبي پاسخ گفته و ادعاي هرگونه شناخت نظري مابعدالطبيعي، كه مترادف با شناخت حقيقت مطلق است، را مساوي با نوعي جزميت و دگماتيسم ميداند؛ و مسلم است كه فلسفه ميبايد خود را از اين نوعِ نگاه رهايي بخشيده و صرفا به پژوهشهايي بپردازد كه محدوديتهاي عقل بشري را در نظر گيرد. كليدواژه: شناختشناسي، عناصر پيشيني (عناصر ماتقدم، پيش از تجربه)، دگماتيسم (جزمانديشي) مقدمه: «فلسفه چيست؟» پرسشي است به قدمت تاريخ فلسفه، تاريخي كه به فراز و فرودهاي تفكر انسان گره خورده و همواره برترين تجليگاه انديشه او بوده است و احتمالا خواهد بود. فلسفه با شك آغاز گشته و با پرسش اوج ميگيرد و توگويي هرگز سر آن ندارد كه به نقطهاي تكيه كند و در دياري آرام گيرد كه «همچون زندگاني پايانش مرگ آن است.» هرچند پاسخ به پرسش از چيستي فلسفه، به طور كل، نه در توان اين قلم است و نه در حوصله اين مقال اما ميتوان وسعت اين آزمون عقلي را كمي بستهتر كرد تا شايد بتوان با مددجويي از تاريخ فلسفه پاسخي نسبتا درخور براي اين پرسش آماده كرد. از اين رو به بازخواني اين مسئله در بخش هايي از تفكر فيلسوفي كه به اعتباري تاريخ فلسفه به پيش و پس از او تقسيم ميشود خواهيم پرداخت. ايمانوئل كانت (1804-1724) همان كسي است كه ياسپرس او را «فيلسوفي مطلقا لازم» ناميده است؛ چرا كه بهراستي «با آنكه راه بردن به جهان انديشه هر فيلسوف بزرگ، در آمدن به جهاني از روشنايي است اما از هيچ فلسفهاي نميتوان چون فلسفهاي مطلقا لازم، سخن گفت. بكار بردن چنين نامي اگر روا باشد، تنها دربارهي فلسفهاي كه روشنگر راه فلسفه است، رواست.»1 از اينرو و با توجه به اينكه تمام فلاسفه و مكاتب فلسفي بعد از كانت كم و بيش از وي تأثير پذيرفتهاند، انتخابِ وي براي پاسخ به پرسش فوقالذكر نه تنها خالي از وجه نبوده بلكه حتي بسيار ميتواند راهگشا باشد. 1- شناختشناسي2: كاوش در فلسفهي كانت را از بنياديترين بخش اين فلسفه، يعني شناختشناسي، آغاز ميكنيم؛ از اينرو و با علم به اينكه جستجوي ما تنها آنگاه ساماني بايسته مييابد كه زمينهي تاريخيِ تفكر كانت نيز مورد بازنگري قرار گيرد، به ملاحظهي مختصري از تفكر پيشنيان وي خواهيم پرداخت. 1-1 اسلاف كانت: تاريخنويسانِ فلسفه عموما پيش از كانت دو جريان مهم و عمدهي تفكر را تشخيص دادهاند كه جرقههاي آن به اواخر سدههاي ميانه باز ميگردد، از يكسو فلسفهاي عقلگرا3 «كه با تلاشهاي ويژه دكارت پاي به دوران جديد نهاد، و در حوزه تفكر فلسفي آلمان به صورت سنت مابعدالطبيعيِ لايبنيتسي- ولفي تجلي يافت، سنتي كه در كل ادعاي شناخت عقلي عاليترين اصول و غايات، و خاستگاه هستي را داشت و در اين راه دچار تضاد و تناقضها و خطاهايي شد و اعتراضها و انتقادهاي گوناگوني را برانگيخت.»4 و از ديگرسو جريان تجربهگرايي كه در حوزه فلسفه بريتانيايي با چهرههاي شاخص خود همچون هابز، لاك و هيوم رهي كاملا مغاير و در بيشتر مواقع متضاد با عقلگرايي ميپيمود. ديويد هيوم كه آخرين ملزومات منطقي نهضت آمپريسم را نمايان كرد «با نقد اصل عليت، و منحصر دانستن احكام به دو نوع تحليلي و تجربي، بزرگترين ضربه را بر پيكرهي مابعدالطبيعه وارد ساخت و كانت را، كه دوران شباب تفكر فلسفياش را در فضاي محصور مابعدالطبيعهي سنتي گذرانده بود، از خواب جزمي بيدار كرد.»5 هيوم همگان را از سرانجام اجتنابناپذير تجربهگرايي آگاه كرد و شكاكيتي عام و البته ساختمند را از اين نظريه بيرون كشيد. و در اين هنگامه بود كه پس از نزديك به دو قرن تلاش و مباحثه عقلاني فلسفه به سكوتي عجيب بازگشت كه همگان را به ياد سخن استادِ دكارت در مدرسه لافلش، مونتني، ميانداخت كه معقتد بود: «حكمت عبارت است از: ورزش دشوار و توانفرساي ذهن كه نتيجهي آن تنها تحصيل يك عادت اكتسابي است براي حكم نكردن»6 و اينگونه بود كه فلسفه هيوم نيز مانند حكمت مونتني آنچه ميآموخت همانا هنرِ نياموختن بود و بس. اما آيا اين شكاكيتِ فراگير پايان راه فلسفه بود؟ شايد غلو نكرده باشم اگر بگويم بخش عظيمي از كل پروژه فلسفي كانت تلاشي است در پيِ پاسخ به همين پرسش. 1-2 معرفتشناسي:
كانت كار را از همانجايي كه هيوم تمام كرده بود از سرگرفت. با اين پرسش كه اگر هيوم مطلقا درست ميگويد پس اين پيشرفت اعجابآور در رياضيات و فيزيك نيوتوني چگونه ممكن شده است؟ چرا قوانين حركت كپلر و گاليله، و معادلات نيوتون پيرامون جاذبه در طبيعت به صورت مشهود درست جلوه ميكنند؟ در نظر كانت اگر قوانين فيزيكي-رياضي داراي ضرورت و كليت باشند، كه هستند، هيوم نمي تواند درست گفته باشد؛ پس اكنون چه بايد كرد؟ پاسخ كانت اين است كه هيوم آنجا كه مي گويد ضرورت و كليت در اعيان محسوس7 يافت نميشود بر حق است اما اين بدان معنا نيست كه صدور احكام كلي و ضروري ناممكن باشد چرا كه منشأ اين احكام ضروري و كلي را نه در ميان جهان محسوس اشياء، بلكه در دستگاه شناسايي انسان بايد جست، اين قوهي عقل است كه توان صدور چنين احكامي را به ما ميدهد. و از اين رو كانت براي توجيه كليت و ضرورت در احكام به وجود «عنصر پيشيني (البته نه فطري) در دستگاه ادراك قائل شد كه مقدم بر تجربه و مستقل از آن است، اما بر تجربه اطلاق شده و شرط امكانپذيري آن خواهد بود. پيشيني بودن اين احكام در عين خصلت آگاهيبخشي آنها طرح كانت را از فاهمه بشري واجد امكان جديدي مينمايد يعني نوع سومي از احكام كه در برابر احكام تحليلي از ويژگي تركيبي بودن و علمافزايي برخوردارند، و در برابر احكام تجربي داراي ويژگي پيشاتجربي و ضرورت و كليتند و پيشينيِ تركيبي نام دارند».8 كاري كه به مثابه نوعي انقلاب كپرنيكي در عرصه شناخت تلقي ميشود، كوپرنيك با گفتن اينكه اين زمين و به تبع آن ما هستيم كه به دور خورشيد ميچرخيم و نه خورشيد به دور زمين، انقلابي در نجوم به پا كرد. و با تغيير جايگاه فاعل شناسا9 و متعلَّق شناسايي10 پذيرفت كه اين ذهن ما نيست كه مطابق با جهان ميشود، بلكه اين موضوعِ ادراك است كه بايد خود را با دستگاه ادراك ما تطبيق دهد. پذيرش نگاه كانت به معناي اين است كه ذاتِ واقعي يا معقول اشياء11 همواره از ما پنهان ميماند، و ما تنها آن چيزي را ميشناسيم كه نتيجهي تعامل مادهي حواس و عناصر پيشيني شناخت است كه پديدار ناميده ميشود؛ علاوه بر اين، شناختِ ما به آنچه كه در حوزه تجربه است محدود ميگردد. از اينجاست كه كانت پس از تفصيلات فراوان و بررسي دقيق دستگاه فاهمه بشر وجود احكام علم طبيعي و علم رياضي محض يا ناب را نتيجه ميگيرد كه به شكل پيشيني تركيبي عرضه ميگردند. 2- مابعدالطبيعه: كانت در پيشگفتار چاپ اول نقد خرد ناب ميگويد: «خرد انسان در يكي از بخشهاي شناسايي خود با پرسشهايي روبهرو ميشود كه نه ميتواند آنها را ناديده بگيرد، زيرا از طبيعت وي برخاستهاند، و نه ميتواند به آنها پاسخ دهد، زيرا پاسخ آنها از توان او بيرون است. بدينسان بيآنكه گناهي داشته باشد، گرفتار ميآيد.»12 او معتقد است عقل نظري در فرآيندي ويژه از مشروط به سمت نامشروط حر كت كرده و ايدههاي سهگانهي نفس، جهان و خدا را بيآنكه از تجربه و دادههاي حسي مددي گيرد استنتاج نموده و از اينرو احكامي كه درباره اين ايدهها صادر ميكند به تعارض يا آنتينومي ميانجامد كه خود معلول خطايي منطقي است. بدينسان از نظر او متافيزيك جزميِ13 سنتي كه بر پايهي سه ايدهي بنياديِ برساختهي عقل نظري استوار است به مثابهي علمي نظري و اطمينانبخش، ناممكن است و از اينرو روانشناسي نظري، كيهان شناسي نظري و خداشناسي نظري امكان پذير نيستند. نكتهي قابل توجه آنكه هرچند اثبات يا ردّ ايدههاي عقل نظري ناممكن است اما اين ايدهها در حوزهي نظر، نقش تنظيمكنندگي14 داشته و لذا ضروري هستند، البته با اين قيد كه اثباتِ مابهازاي عيني براي آنها محال است. بهديگر سخن آنكه: «كانت بر آن نيست تا مانند ديگر فيلسوفان به بررسي موضوعها بپردازد، بلكه بررسي او درباره چگونگي شناسايي ماست از موضوعها. چنانكه ديديم او ابزار شناسايي را ميآزمايد تا ببيند كه چه كاري از آن بر ميآيد و درستي داوريهايش در چه حوزه و در درون كدامين مرزهاست.»15
3- فلسفه چه چيز نيست؟ اكنون بهتر است به پرسش اوليه و اساسي اين مقاله بازگرديم. «فلسفه چيست؟» در ابتداي بحث صورت مسئله را به اين شكل كه «از نظر كانت فلسفه چيست؟» تقليل داده شد. با توجه به مسائلي كه پيش از اين ذكر شد به نظر ميرسد كه فلسفهي كانت بيش از آنكه به دنبال پاسخي محصّل و ايجابي به اين پرسش باشد در واقع با نگاهي سلبي به مسئله مينگرد. كانت فلسفه اش را با فروتني بسيار اينگونه وصف ميكند: «بدينسان، شك نيست كه بزرگترين و شايد تنها نقش فلسفه خرد ناب، منفي است؛ زيرا ابزاري براي افزودن دانش نيست بلكه ديسپليني است براي تعيين مرزها؛ كار آن كشف حقيقت نيست بلكه ويژگي فروتنانهي آن تنها اين است كه باز دارنده [از]خطا است.»16 آري كانت معتقد است كه فلسفه نظريهپردازيهاي جسورانه بينظر داشتن به حدود فاهمه نيست. فلسفهپردازيهايي كه در نظر وي سرانجامي جز سقوط به ورطهي جدليات بيپايان و كشكمشهاي بيسرانجام نداشته و مآلا به دگماتيسم منجر خواهد شد. «او توانست به مابعدالطبيعه هشدار دهد كه از پرواز در خلأ بپرهيزد و در عين حال تجربهگرايي را آگاه سازد كه چارهاي جز كنده شدن از قيد زمين ندارد. او مابعدالطبيعه را گفت كه اندكي فروتني آموزد و زمين را نيز بنگرد، و تجربهگرايي را گفت كه افق دورتري را بنگرد و از وابستگي به خاك تجربهي صرف برهد.»17
4- كانت و دگماتيمسم: «dogma كه به معني باور و عقيدهاي است كه پيرو و پذيرنده اش آن را بيهيچ شكي پذيرفته و چون اصلي يقيني به آن مينگرد، بهطور كل و در اصل در قلمرو باور داشتن است. اما اين چگونگي كه بنيادي سوبژكتيو دارد، چه بسا چون انديشهاي ابژكتيو نگريسته شود و از اينروست كه دگماتيسم كه به معني شكناپذير شمردن عقيدههاي معيني است كه پذيرندگانش نپذيرفتن آنها را از سوي ديگران، به خطا رفتن، گمراه بودن و حتي كفر و خيانت ميشمارند پديد ميآيد.»18 اما برخورد كانت با اين نوع دگماتيسم چيست؟ دركِ بخش پيشين اين مقاله به وضوح پاسخ اين پرسش را در خود دارد؛ «در فلسفهي كانت، دگماتيسم مقابل كريتيسيسم يا سنجش و نقّادي است. فيلسوف جزمي يا دگماتيك نهتنها اصولي كه از پيشينيان به ارث برده است را بدون نقد و سنجش ميپذيرد بلكه بهعقيده كانت بيآنكه طبيعت و حدود عقل را بسنجد، ارزش شناختهاي آدمي را مسلم ميانگارد. وقتي كانت ميگويد هيوم مرا از خواب جزمي بيدار كرد، مقصودش اين است كه او را به نقد و سنجش قوهي عقل و ارزيابي معرفت انساني واداشت. معناي فلسفه نقدي در برابر فلسفه جزمي همين است.»19 اين نوع دگماتيسم كه از خود فلسفه بر ميخيزد، از ناديده گرفتن حد و مرزِ شناسايي آدمي و ساده انگاشتن پيچيدهترين مسائل بشري ناشي ميشود؛ مسائلي كه كانت معتقد بود جويندهي راه حقيقت هرگاه كه با آنها برخورد كرد ابتدا بايد به پرسش از حدود فاهمه روي آورده و با خود بگويد: آيا من توان پاسخ دادن به اين پرسش را دارم؟ آيا قوهي شناسايي من آنچنان فربه و چالاك است كه به صورتي نامشروط و فارغ از قيد و بندها به اين مسئله بيانديشد؟ فيلسوف جزمانديش فارغ از اين محاسبات ميپندارد آنچه او ميبيند واقعيت است و آنچه ميانديشد حقيقت، غافل از اينكه خطر دگماتيسم هميشه با او همسفر و همراه است. خطر فرارَوي از مرزها كه پاياني جز مطلق شمردن انديشه خود ندارد، اطلاقي كه به نفي هر انديشه ديگر پرداخته و نابردبارانه به ردّ ديگران حكم ميدهد و به راحتي مي گويد همين است و جز اين نيست. 1-4- عوامل دگماتيسم: 1-1-4- عامل دروني، يعني مباني غلط تفكر: همانطور كه پيش از اين به تفصيل اين مسئله را شرح دادهايم عدم توجه به حدود و ثغور معرفت مهمترين مؤلفهي اين بخش است. كانت با تفكيك ميان دو سپهر پديدار و ناپديدار و يا اصطلاحا نومن و فنومن20 بهواقع راه هر نوع مطلقانگاري را در عرصه عقل نظري ميبندد چرا كه هرگونهاي از علم انسان بر فرض ممكن بودنش باز هم در نهايت متعلق به جهان پديدار است و آنچه شناخته ميشود تنها و تنها جلوهاي از واقعيتِ فينفسه خواهد بود و نه آنچه جهان درخود و بذات ميتواند باشد. و با در نظر گرفتن چنين پيشفرضي به راستي كدامين كس را توان اين است كه ادعاي مالكيت حقيقت مطلق را داشته باشد؟ پاسخ از دو حال خارج نيست يا آنكه او را منبع علمي فراانساني است يا يك شخص جزم انديش. دگماتيستي كه به قول كانت «به روياي مابعدالطبيعه روشن شده باشد.» 2-1-4- تاثير عوامل بيروني: منظور عواملي است كه يك سيستم فلسفي را براي اهداف معين و اغراض شخصي به كار ميگرند. و با پشتيباني خود آن را به صورت حقيقت مطلق عرضه ميكنند. از نمونههاي اين نوع استفاده ابزاري از تفكر ميتوان به حمايت كليسا از دستگاه فلسفه ارسطويي در قرون وسطي كه سبب شد اين فلسفه چون يك سيستم كامل، درخود بسته، و مطلق نمايانده شود و در نتيجه به صورت مانعي براي انديشيدن آزاد درآيد، اشاره كرد. و از درسهاي تاريخ اينكه با سست شدن پايههاي فلسفه ارسطويي در نظر، ستونهاي كليسا در عمل ترك بر ميداشت. نمونهي ديگر حمايت كشورهاي كمونيستي از ماركسيسم به مثابه حقيقتي مطلق است. فلسفهاي كه كامل و عاري از هر خطا و نقص تا حد تقديس بركشيده شد. و گويي اشكال وارد كردن به چنين فلسفهاي توهين به ساحتي مقدس و فرابشري بود. نتيجهگيري: پس فلسفه (در نگاه كانت) عبارت است از انديشيدن فارغ از جزميات و دگمهاي خشكي كه همواره مدعياند حقيقت را تمام و كمال و به صورت مطلق در اختيار دارند. با آنكه «فيلسوفان دانشگاهي زمانِ كانت، فلسفه نقّادي را به چشم فلسفهاي ويرانگر مينگريستند. پاسخ او اين بود كه آري اثر فلسفه او بر يك عقل خودفريب و گمراه كه به سوي دگماتيسم رهسپار است منفي و بازدارنده خواهد بود اما اين فلسفه با مشخص كردن حد و مرزها، انديشه را از اوهام گوناگون رهايي ميبخشد تا جايي براي آنچه مثبت است باز شود. اين فلسفه نه تنها راه را براي پيشرفت مطمئن علم بلكه همچنين براي ايمان – ايماني كه بر بنياد خرد است – ميگشايد. زيرا سرانجام ناگزير دگماتيسم، شك و بيايماني است و حال آنكه نقادي به علم و ايمان ميانجامد.»21 يادداشتها: 1- نقيب زاده، عبدالحسين (1364)، فلسفه كانت بيداري از خواب دگماتيسم، تهران: انتشارات آگاه چاپ اول، پيشگفتار مترجم ص9 2- ( epistemology) 3- (rationalist) 4- اكرمي، موسي(1384)، كانت و مابعدالطبيعه، تهران: انتشارات گام نو، ص 385- 386 5- كانت و مابعدالطلبيعه، ص 386 6- ژيلسون، اتين (1380)، نقد تفكر فلسفي غرب، ترجمه احمد احمدي، تهران: انتشارات سمت، ص 105 7- (objects sensible) 8- كانت و مابعدالطبيعه، ص 387 9- (subject) 10- (object) 11- (Noumenon) 12- فلسفه كانت بيداري از خواب دگماتيسم،ص 154 13- (Dogmatic) 14- (Regulative) / چرا كه بههر طريق عقل بشر همواره در پي حركت از امر مشروط بهسوي امر نامشروط بوده و از اينرو گويا ناگزير ميبايد در نهايت در جايي بازايستد. و ايدههاي عقل عملي مسئول تأمين چنين غايتي براي عقل بشر هستند اگر چه همواره ميبايست از تلاش براي اثبات متناظرِ عيني براي آنها اجتناب ورزيد. 15- ياسپرس،كارل(1372)كانت،ترجمه دكتر ميرعبدالحسين نقيب زاده،تهران: انتشارات كتابخانه طهوري،ص 130 16- كانت و مابعدالطبيعه،ص 394 17- ياسپرس،كارل، كانت، ص 295-296 18- فلسفه كانت بيداري از خواب دگماتيسم، ص 455 19- كورنر، اشتفان(1367)فلسفه كانت، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمي، ص 35-36 20- Phenomenon 21- ياسپرس،كارل، كانت، ص 295
فهرست منابع و مآخذ: 1- نقيبزاده، عبدالحسين (1364)، «فلسفه كانت بيداري از خواب دگماتيسم» تهران: انتشارات آگاه چاپ اول 2- اكرمي، موسي (1384)، «كانت و مابعدالطبيعه» تهران: انتشارات گام نو 3- ژيلسون، اتين (1380)، «نقد تفكر فلسفي غرب» ترجمه احمد احمدي، تهران: انتشارات سمت 4- ياسپرس،كارل (1372) «كانت» ترجمه دكتر ميرعبدالحسين نقيبزاده، تهران: انتشارات كتابخانه طهوري 5- كورنر، اشتفان (1367) «فلسفه كانت» ترجمه عزتالله فولادوند، تهران: انتشارات خوارزمي 6- كاپلستون، فردريك، (1380) «تاريخ فلسفه از دكارت تا لايبنيتس» ترجمه: غلامرضا اعواني، انتشارات سروش 7- كاپلستون، فردريك، (1379) «تاريخ فلسفه از ولف تا كانت» ترجمه: اسماعيل سعادت و منوچهر بزرگمهر، انتشارات سروش. |
|
فلسفه هنر و زیباییشناسی l
هرمنوتیک l
در باب علومانسانی
|
| خبر آخر |
|
روز جهاني فلسفه، 20 نوامبر 2008 ![]() |
| از سايتهاي ديگر |
|
:: گزارش بزرگداشت مقام دکتر رضا داوری اردکانی :: رویارویی سنت با مدرنیسم پرشتاب :: دوازدهمین همایش سالانه فلسفه فرانسه با حضور ایران برگزار میشود :: فرم و محتوا در دنیای افلاطون :: مقاله اساس تحول فکری زمان ما است :: درجستوجوی تفکیک جدید :: هانا آرنت و مساله «تفکر» :: لوي استروس پيش قراول جريان نو :: اندیشه انتقادی در اندیشه هابرماس :: انسان شناسي فلسفي :: فلسفه اسلامی مستقل از فلسفه یونان است :: فلسفه اسلامی نیازمند تحول جدی است :: جامعه مطلوب چگونه جامعهای است؟ :: ورزش و درك ساختار فرهنگی جامعه :: گفتوگو با فلسفه اسلامی به روش تحلیلی :: تمام پيوندها |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
|
|
|
all rights reserved © 2008 Isphilosophy استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست
|