تبليغاتX
اینک فلسفه
صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس

خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربه‌هاي ديگر



موضوع: پرونده‌ي فلسفه از نگاه فيلسوفان |  

سيدجمال الدين ميرشرف الدين


دانلود متن كامل (pdf)


3. تعاريف سه گانه ارسطو از فلسفه اولي 

آنچه امروز مابعدالطبيعه خوانده مي شود ارسطو حكمت، حكمت نخستين و فلسفه اولي مي‌ناميد. 

او در مواضع مختلف كتاب مابعدالطبيعه تعاريف به ظاهر متنوعي را براي اين دانش بيان مي كند که بطور كلي مي توان آنرا تحت سه عنوان ذکرکرد:

1. مابعدالطبيعه دانش تبيين نهايي نخستين اصول و علل اشياءاست.

2. مابعدالطبيعه دانش بررسي موجودات است از آن حيث كه موجودند.

3. مابعدالطبيعه دانش تحقيق در مورد وجود نخستين- جوهر- است.

 

اكنون با بررسي هر كدام از اين تعاريف سه گانه بايد ديد كه آيا ارسطو خود تصور و تعريفي روشن ويگانه از مابعدالطبيعه داشته است يا آنگونه كه بعضي از شارحان و صاحبنظران قائلند وي به موضوعي واحد در مورد اين دانش دست نيافت. واگر ما برآنيم كه او موضوع دانش فلسفه اولي رايك چيز بيشتر نمي دانست، آن چيست و چگونه مي توان در پس اين تعاريف گوناگون به آن نائل شد و به وحدت بنياد مابعدالطبيعه با بياني يكپارچه و سازگار دست يافت.


الف: ما بعدالطبيعه به مثابه دانش تبيين نهايي علل واصول نخستين اشياء

«حكمت بايد دانشي باشد كه اصول و علل نخستين اشياء را بررسي مي كند.»(مابعد10-9ب982)

ارسطو دراين عبارت فلسفه را دانشي مي داند كه با اصول وعلل اوليه اشياء سرو كار دارد. پيش از هر چيز بايد ديد كه منظور او از اصول، علل و وصف نخستين چيست؟ 

او دركتاب پنجم مابعدالطبيعه، فصل اول به معاني مختلف مبدا يا اصل مي پردازد و پس از بيان همه آنها مي گويد كه تمام آنها د رمعناي اول بودن مشتركند: «پس چيز مشترك ميان همه آغاز ها ومبدا ها نخستين بودن آنهاست كه از آنجا (مبدا) يا چيزي هست يا پديد مي آيد و يا شناخته مي شود.» (مابعد 19 الف 1013)

مباديي كه در فلسفه اولي مد نظر است بر دوگونه مي باشد: 

1. مبادي شناخت يا برهان

2. مبادي وجود يا جوهر

مبادي شناخت آغازهايي است كه معرفت باآنها شروع و ممكن مي شود، يعني بديهيات. (مابعد 26 ب 996) و مبادي وجود، وجودهاي نخستيني است كه همه ديگر انواع موجودات از آنها بوجود آمده اند، يعني جوهر. (ما بعد 7 ب 995)

علت ((10 طبق تصريح خود ارسطو همان اصل و مبدا است: «زيرا همه علت‌ها آغازهايند.» (مابعد 17 ب 1013)

ارسطو تاكيد مي كند كه علت و مبدا مانند موجود (on) و واحد (en) مساوق اند.

همانگونه كه پيشتر گفتيم ارسطو دانش را بيان چرايي مي‌داند. اكنون اگر مبادي و علل يك چيز بوده و به معناي بيان چرايي يك شي ء باشند اين مسئله مطرح مي شود كه آيا بيان چرايي يك شي فقط محدود به بيان اصول وعلل آن است، بخصوص كه علت براي ما معناي محدودي دارد و بيشتر بر واقعيتي كه ضامن وجود شيئ است دلالت مي كند، بنابراين به نظرمي رسداستفاده از علت بجاي تبيين دامنه بيان چرايي ها رامحدود مي كند.

پوليتيس مي گويد: مشكل لفظ  Causeدر انگليسي كه بجاي  aitiaبه‌كار مي رود اين است که محدوديتي خاص دارد و فقط دلالت بر آن واقعيتي عيني مي كند كه در تكون يك شي نقش اساسي دارد. حال آنكه بسياري از بيان چرايي ها به بيان مستقيم علت محدود نيست. در انگليسي نامانوس است كه تبيين كه در بردارنده علت است و نه خود علت، راعلت بناميم.(11)

دراين باره بايد گفت واژه ها واصطلاحات فلسفي اگر چه از الفاط معمول زبان گرفته مي شود اما فيلسوف به آنها معناي خاصي مي دهد و براي استفاده خود بكار مي گيرد. بنابراين اين كه علت در زبان فارسي و عربي و Cause در انگليسي معناي محدودي دارد دليل نمي شود كه واژه aitia را به واژه اي ديگر تبديل كنيم. زيرا بايد دقيقا لغتي را مقابل آن قرار دهيم كه اگرارسطو مي‌خواست به زبان ما سخن بگويد و بنويسد آن را به كار مي برد. بنابراين به‌جاي آنكه كلمه‌اي ديگر را بكار بگيريم و در عوض علت و Cause، تبيين وExplanation را استعمال كنيم، بهتر است معادل واژه‌ا‌ي که ارسطوبه کاربرده يعني علت را استفاده كرده و با تغيير و توسعه فهم‌مان از علت به فكر ارسطو نزديك‌تر شده و به بسط معناي يك واژه اساسي در زبان فلسفي ياري كنيم.

آري آنچه ارسطو ازليت مي‌فهميد همه آن چيزي است كه در پاسخ چرايي مي‌آيد: «موضوع تحقيق ما دانش است ومردم نمي پندارند كه چيزي را مي شناسند مگر اينكه چرايي آن رادر يافته باشند.»(فيزيك 12 الف 184) 

پس كلمه علت نزد او مفهوم گسترده اي داردكه بيان هر پاسخ براي چرايي با بيان آن ممكن مي شود. «در بحث عليت هم علت مورد بحث است، هم دليل و معناي كلمه علت درعبارت علل چهارگانه، هم مقام ثبوت را در بر مي گيرد، هم مقام اثبات را. بنابراين تعداد علل بايد با تعداد پرسشهاي چرا مساوي باشد.» (12) با اين مقدمه اکنون بايد بررسي کرد که علت در نظر او چيست؟

ارسطو در کتاب فيزيک سير معرفت ما را به سيري تشبيه مي‌کند. راهي که «از آنچه شناخت‌شده‌تر و نزديکتر است به ما به سوي آنچه شناختي‌تر و واضح تر است بر مبناي طبيعت و حقيقت شئ» (فيزيک 18-16 الف 184) طي مي‌شود.

ما در اين مسير- ابتدا ظاهري از اشياء را درك مي كنيم كه همان ادراك حسي است. اما به تدريج سعي مي كنيم به حقيقت آ‌ن نزديك شويم، اين حقيقت ذات شي است و فهم ذات شي فهم چرايي ها درباره آن است و همانگونه كه پيشتر گذشت چرايي بيان علل است و علل آن چيزهايي هست كه شيئ را آن مي كند كه هست. پس وقتي ما مي خواهيم حقيقت و ذات شي را بشناسيم درواقع مي خواهيم بدانيم چه چيز باعث بوجود آمدن اين شيئ مي شود. يعني مسئول و در يك كلام علت به وجود آورنده آن چيست؟

ارسطو به بيان علت و چرايي تبيين مي گويد و هر دانشي كه از علل اشياء مي گويد دانش تبيين گر مي خواند. حكمت نيز چون دانش است به تبيين مي پردازد. اما چرا اوآنرا دانش تبيين نهايي يا آغازين مي نامد؟ و چرا موضوع اين نوع معرفت را هم اصول و علل نخستين و هم نهايي مي خواند؟ اومنظور خود را از اصول وعلل نخستين دراين عبارت مابعد الطبيعه بيان مي كند:

«شايسته ترين چيز براي شناخت اصول و علل نخستين است. زيرا به وسيله اينها وبر پايه اينهاست كه همه چيزهاي ديگر را مي توان شناخت و اينگونه نيست كه اينها (يعني اصول نخستين)ازچيزهايي كه تابع آنهايند شناخته شوند.»(مابعد 4-2 ب 982)

ارسطو قائل است مبادي بردونوع است: مبادي شناخت و مبادي وجود.مبادي شناخت موجب آ‎‎غاز و امكان معرفت شده و مبادي وجود منشاءهستي موجودات است. بااين وصف فلسفه دانش اصول و علل نخستين است زيرا از اصول نخستيني بحث مي كند كه با آنها معرفت آغاز و ممكن مي شود يعني اگر آنها نباشند معرفتي نخواهد بود. براي مثال اصل امتناع تناقض كه مهمترين مبناي شناخت است، اگر نباشد معرفت ممكن نيست و بشر با اولين ادراكاتش از جهان خارج و اجد اين اصل مي شود. بنابراين بايد دقت كرد كه مبدا شناخت بودن به اين معنا نيست كه همه شناخت ما از دل اين اصل بيرون مي آيد زيرا محتوايي ندارد تا شناختها از آن حاصل شود. پس اگر ارسطو مي گويد اصل امتناع تناقض نقطه آغاز و منشاء همه معارف ماست به اين معناست كه اين اصل شرط معرفت است ووجود هر شناختي بخاطر وجود اين اصل است. (13) بنابراين قانون امتناع تناقض همراه هر معرفت است و بنيادي ترين مبناي شناخت است مبنايي كه با آنها معرفت ممكن مي شود.

اين اصول را ارسطو نهايي نيز مي خواند زيرا وقتي ما مي خواهيم صدق يك شناخت رااحراز كنيم آنرا باز مي گردانيم به يك قضيه قبلي و سپس وقتي از علت صدق قضيه دوم مي پرسيم آنرا احاله مي دهيم به صدق قضيه اي ديگرو...اگراين سلسله بي نهايت باشدهرگزبه شناختي يقيني نمي رسيم زيراقضيه اي پاياني وجودنداردکه براي احراز صدق ويقين درباره اش به قضيه اي ديگرنياز نداشته باشيم. پس معرفت زماني ممكن است كه اصولي ترديد ناپذير و بديهي باشد كه خودشان في نفسه روشن و بديهي وغير قابل ترديد و نيز غير قابل اثبات منطقي (14) باشند. اين اصول نهايي همان اصول آغازين هستند كه معرفت با آنها شروع مي شود. يعني بديهيات اوليه و درصدرشان اصل امتناع تناقض.

بنابراين فلسفه اولي با اصولي سروكار دارد كه معرفت با آنها آغاز مي شود وبا پي گيري، معرفت يقيني به آنها ختم مي گردد.

نكته قابل توجه آن است كه بحث درباره اين مبادي شناختي را ارسطو وظيفه فلسفه اولي مي داند:«اكنون بايد بگوئيم كه آيا وظيفه يك دانش يا دانشهاي مختلف است كه درباره آنچه در رياضيات اصول بديهي (علوم متعارف) ناميده مي شود و نيز درباره جوهر بررسي كند. آشكار است كه بررسي اين اصول بديهي كار يك دانش آنهم دانش فيلسوف است، زيرا آنها (يعني اصول بديهي) براي همه موجودات معتبرند، نه فقط براي يك جنس معين ويژه جدا از ديگر اجناس. نيز همه دانشها آن اصول بديهي را بكار مي برند زيرا متعلق به موجود چونان موجوداند.» (مابعد 27-19 الف 1005)

علت اينكه ارسطو از مبادي شناخت و بخصوص اصل امتناع تناقض در مابعدالطبيعه سخن مي گويد آن است كه اين مبادي وصف موجود بما هر موجودند. وفيلسوف درباره مطلق وجود حرف مي زند از جمله اين اصول: «بنابراين از آنجا كه اين اصول بديهي براي همه چيز به مثابه موجودات معتبرند زيرا اين اصول مشترك ميان همه آنهاست بررسي آنها نيز وظيفه آ‌ن كسي است كه در پي شناخت موجود بما هر موجود است.»(مابعد 28 الف 1005) با اين وصف اصل امتناع تناقض اصلي منطقي و معرفتي كه فقط متعلق به نوع كاركرد ذهن باشد نيست بلكه ويژگي واقعيت خارجي نيز هست.

اما ساير اصول و نيز مباحث صوري مربوط به ظاهر استدلال و كلا اموري راكه تحت عنوان منطق مي شناسيم چه؟ آيا ارسطو آنها را منطقي مي دانست يا فلسفي؟ واساسا آيا تمايز امروزي بين منطق و فلسفه برايش مطرح بوده است؟

او مباحث مربوط به ساختار قضيه كه در همه استدلالها يكسان است را در رساله تحليلات نخستين و مسائل مربوط به ماده قياس و شرايطي كه با آن علم برهاني بوجود مي آيد را در تحليلات ثانوي و بررسي استدلالهايي كه از نظر صوري صحيح اما فاقد شرايط معرفت يقيني اند رادر جدل مورد مطالعه قرار مي دهد. از اين رسائل آنچه براستي به مباحث مابعدالطبيعي نزديكتر است تحليلات ثانوني و مقولات مي باشد اما نوشتارهاي ديگر به مباحثي مي پردازد كه نسبتي با اين امور ندارد.

بعيد مي نمايد كه حتي اگر ارسطو خود، اين رسائل را يك كل دانسته و عنوان ارگانون برآن گذاشته باشد، دقيقا همين تعريف و تمايز امروزي ميان منطق و فلسفه برايش مطرح بوده باشد. آن قسمتي از آثار كه به مسائل مربوط به كار ذهن مي پردازند را مي توانيم جدا كرده و عنوان آثار منطقي به آن بدهيم اما مباحثي چون تحليلات ثانوي و بخصوص مقولات اساسا مباحثي مابعدالطبيعي است نه منطقي صرف.

خلاصه آنكه مسائلي در رسائل به اصطلاح امروزين- ارگانون- وي هست كه ابزار دانش نيست بلكه خود بحثي مربوط به واقعيت است، اما اين گفته نيز درست است كه به او به نوعي معرفت به نام ابزار شناخت قائل بود كه آنرا جداي از نفس حكمت مي دانست، چنانكه در مابعدالطبيعه وقتي مي خواهد از طبيعت داناني خرده بگيرد كه چون فكر مي كنند كارشان تحليل كل طبيعت است پس مي توانند درباره اصول نخستين مربوط به مطلق وجود نيز سخن بگويند، بيان مي كند كه: «نگرش دراين اصول بديهي نيز وظيفه دانشي است كه موجود چونان موجود را بررسي مي كند. البته دانش طبيعي نيز نوعي حكمت است، اما حكمت نخستين نيست.» سپس مي گويد اشكال اين افراد آن است كه پيش از دانستن ابزار رسيدن به حقيقت به جستجوي آن مي پردازد: «اما بعضي از كساني كه مي كوشند درباره چگونگي دريافت حقيقت سخن بگويند بدون دانستن تحليلات (يعني منطق) به اين كار مي پردازند. زيرا بايستي اين مسائل را از پيش فهميده باشند، و در مرحله اي كه آموزش مي بينند به پژوهش نپردازند.»

از اين عبارت مشخص مي شود كه او تمايزي روشن و صريح بين مابعدالطبيعه و منطق به معناي ابزار ذهن قائل بوده است، اما بحث از مبادي شناخت را چون وصف موجود چونان موجود است از زمره مسائل مابعدالطبيعه مي داند: «پس اكنون روشن مي شود كه فيلسوف يعني كسي كه درباره طبيعت يا كنه هر جوهري نگرش دارد، ‌همچنين موظف است درباره مبادي يا اصول قياس نيز پژوهش كند. هم شايسته است كسي كه درباره هر جنسي بهترين شناخت رادارد بتواند استوارترين مبادي يا اصول آن چيز را بيان كند؛ چنانكه آنكس كه شناختي درباره موجود دارد بايد بتواند استوارترين اصول همه چيزها را تبيين كند، اين چنين كسي همان فيلسوف است.» (مابعد 12-5 ب 1005) بنابراين بررسي مبادي شناخت بر عهده فيلسوف است.

اما ساحت مهمتر فكر فلسفي بررسي مبادي وجود است. همه دانشهاي ديگر موجودي خاص را موضوع خود قرار داده و سپس درباره علل آن بحث كرده و به تبيين چرايي هاي آن مي پردازند اما ما بعدالطبيعه عللي را بررسي مي كند كه مربوط به همه موجودات است. يعني هر آنچه هست از آن حيث كه هست حقيقي دارد به نام وجود و اين وجود خودش حقيقي است قابل مطالعه عميق زيرا اولي ترين و اساسي ترين حقيقت مي باشد كه هر حقيقت ديگري به تبع آن واقعيت دارد. و بررسي علل آن درواقع بررسي نخستين واساسي ترين علل است زيرا هر تبييني كه در ما بعدالطبيعه ارائه شود چون به نفس موجود متعلق است همه انواع ديگر تبيينها را تحت تاثير قرار مي دهد و همه تبيينهاي ديگر در پي آن مي آيند و درعين حال به اين بيان ختم مي شوند. به همين دليل است كه همه دانشمندان ديگر علوم چه براي شروع كار خود و چه در نهايت براي ارائه نظريه نهايي خود ناگزير از استعانت ازفيلسوف و فلسفه اند زيرا انكار معرفت مابعدالطبيعي انكار معرفت است.(15)

بنابراين فلسفه اولي به اين معنا شناخت مبادي و علل نخستين اشياء است كه موضوع آن كلي ترين و بنيادي ترين حقيقت است و همه چيز چه در ساحت شناخت و چه درساحت وجود وابسته به آنند و آن واقعيت آغازين و نهايي نفس وجود است.

 

ب: مابعدالطبيعه به مثابه دانش بررسي موجود چونان موجود

«دانشي هست كه به موجود چونان موجود ولواحقي كه بي واسطه به ذات آن متعلق است مي پردازد.»(مابعد21ب1003)

«اما اين هيچ يك از آن دانشهايي كه دانش جزئي خوانده مي شوند نيست زيرا هيچ يك از دانشهاي ديگر موجود چونان موجود را به نحوي كلي بررسي نمي كنند، بلكه قسمتي از موجود را بر مي گيرند و به تحليل آن مي پرازند مانند آنچه دانشهاي رياضي انجام مي دهند اما ما كه اصول و علل نخستين را جستجو مي كنيم، آشكار است كه بايد متعلق به طبيعت وجود بذاته باشد... بنابراين بايد علتهاي نخستين موجود چونان موجود را بدست آوريم. (ما بعد 32-23 ب 1003)

پيش از هر چيز بايد دانست كه عبارت «موجود چونان موجود» تنها طرحي است براي نزديكتر شدن به فهم وجود به عنوان موضوع دانش ما بعدالطبيعي. به اين صورت كه هر دانشي از موجودي خاص سخن مي گويد اما مابعدالطبيعه همه موجودات را بررسي مي كند از آن حيث كه هستند، يعني تنها وجه مشترك و اساسي ترين حقيقت متعلق به همه آنها يعني وجود. (16)

ما بعدالطبيعه از مطلق وجود بحث مي كند نه از وجود مطلق. زيرا هر مفهومي را به چهار صورت مي توان تصور كرد: 1.بدون هيچگونه قيد كه فلاسفه مسلمان به آن مطلق مقسمي مي گويند يعني اطلاقي كه مقسم انواع سه گانه مقيد است. 2.با قيد اطلاق كه مطلق قسمي است زيرا خود يكي از انواع مقيدات است. 3.مقيد به شيء ‌4.مقيد به عدم شي.

آنچه مورد توجه است آن است كه ميان اطلاق مقسمي يالابشرط واطلاق قسمي يا بشرط لا تفاوت بسياري وجود دارد. تفاوتي كه بسياري از فلاسفه بخصوص در غرب بخاطر عدم آگاهي از آن بحث از مطلق وجود را بيهوده دانسته اند. زيرا مطلق وجود، وجودي است كه از هر گونه قيدي فارغ است و به همين خاطر شامل سراسر هستي مي شود، چه مقولات وچه حتي سلبها. اين نوع وجود چون هيچگونه قيدي ندارد از هر گونه محدوديتي نيز بري است و موجب مي شود تا فيلسوف بتواند درباره كل وجود بحث كند. اما وجود مطلق، يعني وجودي كه مشروط به مطلق بودن است و مقيد است به اطلاق فقط مي تواند درذهن باشد. زيرا هر وجود خارجي مقيد به قيدي است و وجود مطلق بخاطر اينكه قيد مطلق را همراه دارد تنها مي تواند درذهن باشد. مطلق وجود هر آنچه هست مي باشد و وجود مطلق تنها وجودي است كه مطلق است و اين وجود مطلق و عائش فقط ذهن انديشنده است. (17)

تمايز قرار ندادن بين اين دو نوع وجود موجب شده كه بعضي گمان كنند موضوع مابعد الطبيعه وجود مطلق بوده و چون اين وجود تنها درذهن است و واقعيت خارجي ندارد، نتيجه گرفته اند كه موضوع اين دانش صرفا امري ذهني است.

اما براستي اين وجود چيست كه بايد در جستجوي فهم آن باشيم؟ ارسطو سرچشمه هر پرسش مابعدالطبيعي را دشواري مي داند، آنچه ما را به سوي مقصد هدايت مي كند و معيار جستجو را نيز در اختيارمان قرار مي دهد. دشواري كه امكان هر پرسش فلسفي را ممكن مي كند زماني رخ مي دهد كه ما درخود توانايي اثبات هر دو طرف متعارض يك برهان را مي يابيم. يعني مي توانيم قضاياي دو گانه متعارض را به نحو عقلاني اثبات كنيم. اينجاست كه تلاش ما براي فهم حقايق برانگيخته مي شود. با اين وصف آنچه ما را به وجود متوجه مي كند دشواري مربوط به آن است و دشواري اين است كه: آيا وظيفه يك دانش است كه از علل و تبيين مختلف اشياء سخن گويد يا وظيفه دانشهاي مختلف است؟

پاسخ به اين مسئله دشوار كه آيا دانشي وجود دارد كه از علل همه چيز بحث كند درواقع پرسش ازموضوع و امكان مابعدالطبيعه است. زيرا با جستجوي اين پرسش معلوم مي شود كه اولا مابعدالطبيعه بايد از چه چيزي بحث كند و ثانيا مشخص مي‌گردد كه آيا چنين دانشي ممكن است يا نه. بدين سبب ارسطو امكان اين نوع شناخت را در درون خود اين دانش جستجو مي كند، آنهم به عنوان اولين ومهمترين مسئله دانش مابعدالطبيعه وخارج از حيطه آ‌ن در مباحث مربوط به زبان، معنا يا معرفت شناسي مسئله را پي نمي گيرد.

گفتيم كه ارسطو موضوع اين دانش را مطلق وجود مي داند: اما بايد ببينيم كه كدامين معناي وجود مراد است زيرا وي قائل است كه واژه موجود به معاني مختلفي بكار مي رود چنانكه گاهي چيزهايي موجودند چون جوهرند و يا چون عوارض اند. حتي ما به صفات سلبي هم موجود مي گوييم. با اين همه تمام اين معاني به يك مبدا واحد باز مي‌گردند كه آن موجب مي شود ما همه اين موجودات مختلف و حتي متعارض ومتضاد را باصفت يگانه وجود بخوانيم. بنابراين واقعيت وجود كه مشترك بين همه آنهاست، يگانه است: «واژه موجود به گونه هاي بسيار گفته مي شود اما راجع به يك مفهوم ويك طبيعت معين است و نيز به نحو همنام(مشترك لفظي) بكار نمي رود. بدين سان واژه موجود معاني بسياري دارد، اما همه به مبدايي واحد دلالت مي كند. بعضي چيزها از آن جهت موجود ناميده مي شوند كه جواهرند، بعضي ديگر از آن جهت كه تاثرات جواهرند، بعضي ديگر از آن جهت كه راهي به سوي جوهر يا به سوي تباهي و يا فقدان و يا كيفيات يا به سوي سازنده يا پديد آورنده يا چيزهاي مربوط به جوهر يا راهي به سوي سلبها يا يكي از اين چيزها يا سلب خود جواهرند. به اين دليل است كه حتي در مورد ناموجود مي گوئيم ناموجودهست.»(ما بعد 11ب1003-31 الف1003)

با دقت دراين گفته ارسطو آشكار مي شود كه همه معاني مختلف وجود به يك معناي واحد باز مي گردد و آن جوهر(وجود نخستين) است چرا كه جوهر در نظر ارسطو آن وجودي است كه همه موجودات ديگر به تبع او هستند و در واقع همانطور که بيان خواهد شد او براي اينكه به بحث درباره وجود بپردازد وحقيقت آنرا دريابد تنها راه را بررسي جوهر مي داند زيرا جوهر وجود راستين و اوليه است و همه وجودهاي ديگر به تبع آن وجود دارند.

پس دانش مابعد الطبيعه اگر چه معرفت به همه موجودات است از حيث وجودشان، اما ازآنجا كه همه وجودها به وجود نخستين باز مي گردند، بنابراين موضوع اين دانش وجود نخستين ياجوهر است:

«پس درست همچنانكه يك دانش وجود دارد كه به همه تندرستها مي پردازد، به همين گونه است درباره چيزهاي ديگر، زيرا نه تنها نگرش يا بررسي چيزهايي كه داراي مفهوم واحد مشتركي اند كار يك دانش است، بلكه همچنين است نگرش در چيزهايي كه داراي يك طبيعت واحد ند. زيرا اينها نيز به گونه اي بيانگر يك مفهوم واحدند. پس واضح است كه نگرش درموجودات چونان موجودات هم كار يك دانش است. اما در همه امور دانش به حق به چيزي تعلق دارد كه مقدم و اول است وچيزهاي ديگر وابسته به آنند و به سبب آن ناميده مي شوند. اكنون اگر اين چيز نخست و مقدم جوهر است پس كوشش فيلسوف بايد دريافت و شناخت مبادي و اصول وعلتهاي وجود نخستين(جوهر) باشد. (مابعد 18-11 ب 1003)

بنابراين ممكن است در فلسفه ازمعاني و حقايق كاملا مختلف وحتي متضاد سخن رود: «تقريبا همه اضداد در اين دانش اصلي را مي يابند.» (ما بعد 36 ب 1003) چنانكه بحث از وجود و عدم، وحدت و كثرت، سلب و ايجاب و ... دراين روش ممكن است زيرا همه اينها به هر حال وجودند و وجود موضوع فلسفه اولي است: «شناختن همه آنها كار يك دانش است. زيرا اينها نه بدان علت كه در معاني بسيار به كار مي روند شناختنشان وظيفه دانشهاي مختلف است. بلكه تنها درصورتي چنين است كه مفاهيم آنها نه يكي باشند و نه بتوان به يك مفهوم بازشان گردانيد و چون همه چيزها به آن چيزباز مي گردند كه نخستين است... بايد بگوييم كه همين امر درباره اضداد نيز صادق است... و در هريك از مقولات آنها را بايد به وجود نخستين باز گردانيد.» (ما بعد 28-21 الف 1004)

بنابراين پاسخ ارسطو به اين مسئله دشوار كه چطور يك دانش مي تواند از همه موجودات بحث كند وآيا مگر نبايد هر علم خاصي ازموجودي خاص سخن بگويد، آن است كه: آري هر دانش بايد موضوعي مشخص داشته باشد و از آن بحث كند و اگر مابعدالطبيعه ازهمه موجودات حرف مي زند اين به معناي بررسي جزئي همه موجودات جزئي نيست بلكه موضوع آن مطلق وجود است كه حقيقتي واحد دارد و به مبداء واحد (جوهر يا وجود نخستين) باز مي گردد. به بيان ديگر ما به دو نحو مي توانيم همه موجودات رابررسي كنيم، يا ازگستره آنها بپرسيم به اين صورت كه در كل چه چيزهايي وجود دارد وبعد برويم به سوي مصاديق موجودات ودرباره همه افراد جزئي آن سخن بگوئيم كه آشكار است هرگز كار يك دانش نيست بلكه هر دانشي مي بايست موجودي خاص و يا موجود را از جهتي خاص مطالعه كند. ولي مي توان به موجودات از جهتي ديگر هم نگريست و آن حيث وجود داشتن آنهاست كه در اين صورت متعلق دانش ما همه موجودات است از آن جهت كه موجودند. بنابراين موضوع مابعدالطبيعه حقيقت وجوداست نه مصاديق آن. پرسش ازوجود ناظر به اين است كه چرا موجودات هستند در حالي امكان داشت نباشند؟ پرسش از وجود سوال از اساسي ترين چيز است و در واقع فلسفه چيزي نيست جزتلاش براي درك حقيقت وجود:«اكنون روشن است كه يك دانش وظيفه دارد كه درباره اين چيزها يعني متعلقات وجود بررسي كند. (ما بعد 32 الف 1004) درواقع راهي كه ارسطو براي درك وجود ارائه مي دهد پرسش از وجود نخستين يا جوهراست، بنابراين پرسش از جوهر موضوع حكمت نخستين است.» 

ج: مابعدالطبيعه به مثابه دانش بررسي جوهر (وجود نخستين)

«در واقع آنچه از ديرباز و اكنون وهميشه جستجو شده و همواره مايه سرگشتگي است اين است كه موجود چيست؟ واين بدان معناست كه جوهر چيست؟» (مابعد2ب1982)

واژه ousia مشتق از فعل einai به معناي بودن است اما درفرهنگ فلسفي يونان به سه معناي اصطلاحي وجود((being ،جوهر substance) ) و ذات(essence) به‌كاررفته است.

افلاطون در رساله سوفيست آنرا به معناي آنچه ثابت است وتغيير نمي كند يعني نهاد وسرشت بكار مي برد كه دقيقا هم معناي وجود است. وارسطو نيز در(مابعد2 ب 982) و (ما بعد 15 ب 1003) آنرا هم معناي وجود مي داند.

مترجمان انگليسي آنرا به  substanceكه در واقع يكي از معاني آن است ترجمه مي كنند. Substance مركب از دو جزء stanc كه خود از stare به معناي ايستاده مشتق شده ونيز sub به معناي زير مي باشدو برچيزي دلالت مي كند كه نهاد و اساس ثابت واستوار امر گذران ومتغير است. (18) مترجمان اوليه عرب از ميان معاني گوناگون آن مفهوم جوهر و ذات را بيشتر مد نظر داشته و به همين مناسبت آنرا به «ما هو الشيئ» ويا «ما الشيئ» ترجمه كرده اند.(19)

اگر چه بعدها واژه جوهر كه خود معرب لفظ پهلوي گوهر به معناي سرشت است بيشتر معمول شد.

پوليتيس اصرار دارد که prwth  sojia که معمولا بطور خلاصه و به صورت sojia در آثار ارسطو بكار مي رود بايد به وجود نخستين(first being) ترجمه شود وترجمه آن به جوهر(substance) و ذات(essence) كه معمول است، نادرست مي باشد. (20)

دليل او آن است كه ارسطو درمابعد الطبيعه پرسش از وجود را مطرح مي كند و مي خواهد حقيقت آنرا دريابد اما دراينجا دشواريي بوجود مي آيد مبني بر اينكه چطور ممكن است يك دانش به همه موجودات بپردازد؟ (ما بعد 25-15 الف 997) اين پرسش به اين مسئله منتهي مي شود كه چطور مي توان وجود را بررسي كرد؟ ما براي روشن ساختن هر چيزي از آنچه روشنتر است بهره مي گيريم اما در مورد وجود اين امر ممكن نيست زيرا نه تنها وجود ازهمه چيز آشكار تر است. بلكه واقعيت آن است كه اساسا غير از وجود چيزي نيست، هر آنچه هست موجود است وغير از آن عدم و هيچ است. از طرفي رجوع به موجودات هم بي فايده است زيرا پرسش ما ناظر به نفس وجود است نه مربوط به موجودات. بنابراين هيچ چيزي نيست جز وجود. ماييم و هستي.

با اين وصف چه بايد كرد؟

در اينجاست كه ارسطو با طرح وجود نخستين راهي به درون سرزمين وجود پيدا مي كند.

او بين دو نوع بودن تمايز قائل مي شود: بودن به نحو مستقل و در خود و بودن وابسته و در ديگري. وجود راستين وجود نوع اول است كه حقيقت وجود است اما وجود نوع دوم تنها تابع و وابسته اي است به وجود حقيقي. بنابراين وجود واقعي و راستين وجود مستقل است و هرنوع وجود ديگري تنها با ارتباط با آن هست كه موجود مي شود. با اين وصف پرسش ما در هستي شناسي اين مي شود كه وجود اوليه چيست؟ و اين پرسشي است كه ارسطو قائل است هميشه مطرح بوده، هست و خواهد بود و هر كس تلاش مي كند به آن پاسخ بدهد. در واقع تبيينهاي متفاوتي كه پيش سقراطيان درباره مبداءارائه مي دادند، تلاشي بود براي كشف مصداق وجود نخستين. تالس وجود نخستين را آب، آناكسيماندروس امر بي تعين،آناكسيمنس هوا، هراكليتوس كثرات متغير، پارمنديس وجود واحد ثابت وافلاطون مثل وبالاخره ارسطو جوهر مي دانست.

پس بنا به نظر پوليتيس بايد بين دو امر تمايز قائل شويم: اول وجود نخستين ودوم مصداق وجود نخستين. فيلسوفان همگي دريك امر مشتركند و آن اين است كه درجستجوي وجود نخستين انداما در اينكه اين وجود نخستين چيست تقريبا همگي با هم اختلاف دارند.

اما به رغم نظرپوليتيس بعضي از شارحان ارسطو دليل تقسيم وجود به نخستين و غير نخستين را توسط ارسطو بخاطر آن مي دانند كه وي پيشتر در رساله مقولات موجودات را به مستقل و وابسته تقسيم بندي كرده بود و لذا بعدا درمابعد الطبيعه با نگرش به آن تقسيم وجود را به نخستين وغير آن تقسيم كرد. ولي همانگونه كه پوليتيس اشاره كرده است ارسطو در كتاب چهارم مابعدالطبيعه فارغ ازنگاه به مقولات و به نحوي آزاد به تامل در حقيقت وجود ومعاني مختلف آن پرداخته و سپس دركتاب هفتم به اين پرسش مي پردازد كه وجود نخستين چيست و آنگاه جوهر را به عنوان وجود نخستين مطرح مي كند، بنابراين تقسيم بندي وجود به اوليه وثانويه بر پرسش از چيستي و مصداق اين وجود مقدم است.

گذشت كه پاسخ ارسطو به چيستي وجود نخستين جوهر است زيرا «جوهر تبيين نهايي وجود همه چيزاست.» (ما بعد 27 ب 1041) بنابراين چون موضوع مابعدالطبيعه كل وجود است و«از آنجا كه وي پرسش از چيستي وجود را كه مسئله هستي شناسي است با پرسش ازچيستي جوهر يكي مي داند (ما بعد 4-2 ب 1028) معلوم مي شود كه از ديدگاه او وجود هر چند معاني گوناگوني دارد، جوهر اساسي ترين مدلول آن است ... به اين ترتيب هستي شناسي از ديدگاه ارسطو معادل جوهر شناسي شد.»(21)

بعضي انديشمندان قائلند كه: «مفهوم جوهر هر چند هم كه از لحاظ ديگر ثمر بخش باشد براي پرسش بنيادي هستي شناسي بي اهميت است.»(22) اما در نظر ارسطو اگر جوهر را كه وجود نخستين است كنار بگذاريم تنها راه براي بررسي وجود را كنار گذاشته ايم. «بنابراين پرسش از جوهر پرسش بي معنايي نيست، واگر از آن بگذريم به واقع پژوهش درباره هستي را يکسره کنارگذاشته ايم وراه هرگونه دانش فلسفي وعلمي را بسته ايم.دانش جوهر شناسي در صدد است چيزهاي واقعي در كل قلمرو واقعيت رابشناسد، بنابراين بايد پژوهش كنيم كه جوهر چيست.»(23)

اگر چه بحث درباره جوهر هرگز درحد اين مقال نيست اما بيان تعريف كليي كه ارسطو از آن مي دهد براي درك بهتر مسئله ضروري است.   

ارسطو مي گويد: ‌«نخستين موجود كه نه فلان موجود است بلكه به نحو مطلق است بايد جوهر باشد.» (مابعد 28 الف 1028) اما اين جوهر را در كجا بايد جست؟ پاسخ آن است كه «جوهر به آشكارترين نحو در اجسام وجود دارد.» (ما بعد 9 ب 1028)

گذشت كه جوهر وجود نخستين است و وجود نخستين آن وجودي است كه مستقل بوده و در چيزي نيست. از اين بيان روشن مي شود كه اولين شرط جوهربودن، مستقل بودن و درچيزي نبودن است. از همين جمله روشن مي شود كه جوهر همچنين به چيزي تعلق نمي گيردوهم بر چيزي حمل نمي شود زيرا اين خود نوعي وابستگي است. بنابراين نمي توان آنرابه مثابه وصفي براي چيز ديگر قرار داد. بنابراين وجود نخستين آن چيزي است كه نه درچيز ديگر است آنگونه كه مثلا سفيدي در شيئ هست- و نه بر چيزي گفته مي شود- آنگونه كه انسان كلي برافراد آن حمل مي گردد...

بنابراين آنچه بر چيزي گفته شود و در چيزي است مثل دانش كه در نفس است و بر چيزي مثلا فيزيك گفته مي شود و نيز آنچه بر چيزي گفته نمي شود اما در چيزي است مثل اين سفيدي خاص در اين شيئ خاص، جوهر نيستند. اما آنچه برچيزي گفته مي شودولي در چيزي نيست مثل انسان كلي، که بدليل دارا بودن مهمترين شرط جوهر يعني در چيزي نبودن جوهردرجه دوم يا ثانويه به حساب مي آيد. اما جوهر راستين آن چيزي است كه نه در چيزي است و نه چيزي گفته مي شود مانند افراد جزئي انسان. با اين وصف معلوم مي شود كه «جوهر به آشكارترين نحو دراجسام وجود دارد» (ما بعد 9 ب 1028) ازاينجا به بعد ارسطو به بحث درباره حقيقت جوهر اوليه وثانويه واعراض مي پردازد كه تمام ما بعد الطبيعه را شامل مي شود.

بنابرآنچه گذشت آشكار شد كه ارسطو دردانش حكمت نخستين در صدد فهم حقيقت همه موجودات از آن حيث كه هستند مي باشد كه در واقع بررسي وجود است و وجود واقعي وراستين که بقيه انواع وجود به تبع آن وجودخوانده مي شوندوجود مستقل و نخستين يا جوهر است كه آن هم درواقع همان علت نخستين اشياء است.


مطالب مرتبط:

» حکمت نخستين در انديشه اولين آموزگار - بخش اول

» حکمت نخستين درانديشه اولين آموزگار - بخش سوم و آخر

لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark



آخرین مطالب
:: سايت اطلاع‌رساني شهر كتاب فعاليت خود را آغاز كرده است
:: انتشار شماره 28 فصلنامه‌ي «نقد و بررسی کتاب تهران» ویژه‌ي سیدحسین نصر
:: نشست «ابزارآلات نجومی در دوره اسلامی» برگزار می‌شود
:: کنگره بین‌المللی روز جهانی فلسفه در ایران برگزار می‌شود
:: توجیه عملی شناخت و کفایت گرایی فردیناند گونست*
:: برنامه دوره‌های آزاد مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران اعلام شد
:: پايگاه «واژنامه‌ي تخصصي فلسفه» راه‌اندازي شد
:: راهی به جهان هایدگر؛ درباره كتاب «چگونه هایدگر بخوانیم؟»
:: درباره ترجمه «چگونه هایدگر بخوانیم؟»؛ يادداشت مترجم
:: گزارشي از نشست نقد و بررسي كتاب «جهان مسطح است» در شهر كتاب
:: آیا می‌توان قضاوت‌های اخلاقی موجهی داشت؟
:: گزارشي از نشست نقد و بررسی کتاب «بوطیقای ساختگرا»
:: هرمنوتیک کمیک - 3
:: هرمنوتیک کمیک - 2
:: هرمنوتیک کمیک - 1
:: «کندوکاو فلسفی برای کودکان و نوجوانان» بررسی شد
:: آيينه‌هاي كيهاني بررسي شد
:: نوامیس کتاب چهارم
:: هدايت و سويه‌هاي تاريك ما؛ درباره‌ي كتاب «خواننده‌ي كور»
:: جمهوري سكوت
:: درس‌گفتارهايي در فلسفه دين
:: برونو بائر
:: آرنولد روگه
:: پوليس
:: نقد و نگاهي به «درخشش ابن رشد در حكمت مشاء»، برنده جايزه كتاب سال
:: آزادي آكادميك
:: پسوند
:: فلسفه در ایران به بن‌بست رسیده است
:: دانلود خلاصه مقالات فارسي همايش بين‌المللي فلسفه اسلامي و چالش‌هاي جهان امروز
:: پوسترهاي همايش بين‌المللي فلسفه اسلامي و چالش‌هاي جهان امروز


 


 


سایت‌های مرتبط



جست‌وجو در اينك فلسفه


از سایت‌های دیگر

:: گفت‌و‌گو با حمید طالب‌زاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران

:: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم

:: در ستایش زباله‌گردی

:: غبارزدایی از چهره‌ سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب

:: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟

:: ما روشنفکر بومی نیستیم

:: اهمیت رواج فلسفه در مدرسه‌های ایران

:: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی

:: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال

:: همنشینی با افلاطون و دریدا

:: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ

:: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکامل‌گرایی

:: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان

عضویت در خبرنامه





دعوت از دوستان












نگاه نو




all rights reserved © 2008 Isphilosophy
استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است
نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست