| ارسال مطلب به اینک فلسفه |
| آخرين اخبار |
| صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس |
![]() |
| خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربههاي ديگر |
| موضوع: پروندهي فلسفه از نگاه فيلسوفان | |
سيدجمال الدين ميرشرف الدين
«فلسفه گزينش راه راستين زندگي است.»
ارسطو (مابعدالطبيعه24ب1004)
1. ازحس تا حکمت
«همه آدميان طبيعتا جوياي دانايي اند.» (مابعدالطبيعه21الف980)
ارسطودرنخستين جمله کتاب مابعدالطبيعه سرچشمه همه تلاشهاي بي پايان انسان براي کسب معرفت را سرشت وطبيعت او مي داند وچون طبيعت شي ء در نظر وي حقيقت آن است پس طبيعت و حقيقت آدمي معرفت است: آنچه او را از تمام موجودات ديگرمتمايز و ممتاز مي گرداند. بنابراين انسان از طبيعت و نهاد خود كه جستجوي معرفت است گريزي ندارد و حتي نمي تواند با اختيار و انتخاب شناختن را برگزيند، شناختن ذات اوست و شيء هرگز از ذات خود غايب نمي شود: آدميان بنا به ضرورت همواره در پي دانايي اند.اما دانايي مراتبي دارد كه پايين ترين حد آن يعني ادارك حسي در ميان انسانها، حيوانات وگياهان- با درجات و كيفيات مختلف مشترك است و بالاترين مرتبه آن يعني معرفت ما بعدالطبيعي و حكمت نخستين تنها مخصوص عده اي اندك از فرازنه ترين و سخت كوش ترين آدميان است.
فاصله اين دو نوع شناخت مسيري است كه انسان براي رسيدن به حكمت برتر آنرا طي مي كند و ارسطو با ترسيم آن در دو فصل آغازين اولين كتاب مابعدالطبيعه راهي را که انسان ازحس تا حکمت مي پيمايد تبيين مي کند.
شناختن جوهر آدمي است و نشانه آن شوقي است كه ما در بكارگيري حواسمان داريم. ما آنها را فقط بخاطر فوائد عمليشان دوست نداريم، بلكه به خود اين قوا از آن جهت كه حقايقي را برايمان آشکار مي كنند علاقمنديم. به همين خاطر زماني كه هيچ فايده، لذت و غايتي عملي درميان نيست مشتاقانه خواهان بكارگيري حواسمان هستيم تنها بدين دليل كه ما را آگاه مي كنند: آگاهي ذات وعاليترين غايت زندگي ماست.
«حيوانات طبيعتا با قابليت ادارك حسي متولد مي شوند و با احساس در بعضي از آنان حافظه پديد مي آيد و دربعضي ديگر بوجود نمي آيد.» (مابعد 29 الف 980) حيوانات در بدو تولد هيچگونه معرفتي ندارند و به وسيله احساس است كه به تدريج در آنها ذهن شكل مي گيرد ودر بعضي كه قوه حافظه دارند مدركات ثبت شده و باقي مي ماند. و آن گروه كه حافظه دارند قابليت فهم و قوه يادگيري بيشتري نيز دارا مي باشند چرا كه تفهيم، تفاهم و يادگيري مستلزم قابليت حفظ ادراكات است. و حيواناتي كه حافظه ندارند در مرتبه احساس محدودند و نمي توانند بين ادراكات خود پيوند برقرار كنند. اما اين قدرت ايجاد ارتباط حتي در حيواناتي كه حافظه دارند نيز بسيار محدود است زيرا «ساير جانوران جز انسان با پديدارها و تخيلات زندگي مي كنند وتجربه هاي به هم پيوسته محدودي دارند.» (مابعد 25 ب 980)
اما انسان مي تواند بين ادراكات حسي خود ارتباط برقرار كرده و با قدرت حافظه قابليت تجربه پيدا كند، زيرا تجربه در آدمي به وسيله حافظه بوجود مي آيد، چرا كه يادكردهاي گوناگون از يك امر موجب قابليت تجربه واحد مي شود.» (مابعد 28 ب 980)
اگرچه بحث درباره تجربه درحد اين مقال نيست اما براي فهم سيرمعرفت ازحس تاحکمت ضروري که بدانيم تجربه در نظر ارسطو چيست؟ :«به نظر مي رسد كه تجربه همان دانش يا فن است، اما در واقع دانش و فن براي آدمي از طريق تجربه بدست مي آيد. زيرا چنانكه پولس مي گويد تجربه فن را مي سازد و بي تجربگي تصادف را. بنابراين فن هنگامي بوجود مي آيد كه از تعدادي ادراكات بدست آمده بوسيله تجربه يك حكم كلي درباره گروهي از موجودات داده شود. زيرا اين حكم كه وقتي كالياس بيمار است اين چيز بخصوص او را خوب مي كند و نيز همينگونه است در مورد سقراط و تعداد افراد جزئي مشخص ديگر، تجربه است، اما اين حكم كه اين چيز براي همه افراد معيني كه دچار چنين وچنان بيماري اند (مانند بلغم يا صفرا) سودمند است، موضوع فن يا هنر است» (مابعد 13-1 الف 981)
طبق اين گفتارارسطو تجربه معرفتي است متعلق به امور جزئي حال آنكه فن شناخت كليات است. از طرف ديگر اوتفاوت تجربه وحس را در اين مي داند كه حس اداركي جزئي و متعلق آن نيز امر جزئي است ولي تجربه معرفتي عام-به معناي قابل اطلاق برکثيرين- است که درعين حال مربوط به جزئي مي باشد. به بيان ديگر تجربه معرفتي عام و متعلق به شيئي خاص است. بااين وصف اين پرسش مطرح است كه چطور مي توان معرفتي عام داشت كه متعلقش جزئي باشد؟
بعضي بر آنند كه در نظر ارسطو تجربه اساسا يك ادراك عام نيست بلكه تنها مجموعه اي از ادراكات جزئي است و تفاوت آن با حس در اين است كه دايره آن وسيعتر است. يعني حس تنهايک ادراک است اماتجريه مجموعه اي ازادراکات متعلق به يک امرواحداست. بر اساس اين تفسير تجربه ادراكي مطلق و عام نيست كه با مفاهيم كلي سرو كار دارد بلكه صرفا مجموعه اي از احساسهاي جزئي است كه به انسان معرفتي وسيعتر ازحس مي بخشد.(2)
راس(Sir William David Ross) در شرح خود بر ما بعدالطبيعه مي نويسد: «تجربه مرحله اي است كه در آن توانايي تفسير حال بر مبناي گذشته وجود دارد و نمي تواند خودش چيزي راتوجيه كند و براي آن دليل بياورد و اگر خود آن بتواند امري را تبيين كند ديگر فن خواهد شد.»(3)
منظور راس آن است كه اگر مابوسيله تجربه وقوع چيزي را پيش بيني مي كنيم بر اساس ادراكات گذشته است زيرا تجربه به خودي خود قدرت تبيين امور را ندارد واين فن است که اشياء را نه بر اساس گذشته تجربه شده بلكه با آنچه اكنون در دست است توضيح مي دهد، يعني به وسيله اصول و قوانين مربوط به طبيعت شيئ مورد نظر. بنابراين تجربه به گذشته نظر دارد و فن به حال، تكيه تجربه بر حافظه و داشته هاي قبلي است، حال آنكه مبناي فن قوانين موجود در شيئ است. به بيان ديگر در نظر راس وجه اشتراك تجربه و فن آن است كه هر دو داراي احكامي عام اند و اختلافشان ناشي از آن است كه مبناي تبيين در اولي صرفا احساسهاي قبلي و در دومي قوانين موجود درشيئ است.
درميان ديگر شارحان ارسطو نظر پوليتيس(Vasilis Politis) قابل توجه است و به نظر مي رسد كه به تلقي ارسطو از تجربه نزديكتر مي باشد: «مسئله مهمي كه دراينجا وجود دارد اين است كه ارسطو فكر نمي كند هر معرفت عامي معرفت به كليات باشد، بلكه تنها شناخت كلي تبيين گر شناخت كليات است و معرفت عام غير تبيين گر تنها متعلق به جزئيات است،اگر چه به نحو عام باشد.
مسئله حيرت انگيز و گيج كننده در ديدگاه ارسطو اين است كه اگر تجربه نوعي معرفت عام است چطور تنها متعلق به جزئيات مي باشد؟ پاسخ اين سوال در نگرش او به كليات نهفته است. اگر او از كليات تفكر عام يامفهوم عام يا محتواي مفهوم ياتفكر عام مي فهميد بيانش در اين باره حيرت انگيز و در عين حال ناسازگار بود. زيرا معتقداست كه تجربه شناختي عام است مانند اينكه آتش گرم است و نه اين يا آن آتش، بلكه همه آتشها؛ اما اگر از كلي نوع طبيعي و واقعيتي متمايز درك مي كرد ديگر نظرش عجيب نبود. زيرا او بر آن است كه هر معرفت عام شناخت نوع طبيعي و واقعيت متمايز نيست بكه تنها نوعي خاص از تفكر عام معرفت به كلي وواقعيت متمايز است و آن تفكر عام تبيين گراست. بطور كلي ارسطو معتقد است كه تنها از طريق تبيين است كه مي توانيم به معرفت كلي برسيم. كليي كه مطابق با نوع طبيعي است. در واقع او تبيين را خود واقعيت مي داند و نه صرفا اجزاي فكري ما و اين تبيين مطابق با كلي طبيعي است.»(4)
بنابر نظر پوليتيس تجربه معرفتي عام به جزئيات است به گونه اي كه شامل تمام افراد جزئي بشود اما دانش و فن معرفت به كلي است نه جزئي. دراين مورد بايد به تفاوت شناخت عام و كلي دقت كرد. معرفت عام كشف امري مشترك در تعدادي اشياء جزئي و سپس تعميم آن به ديگر موارد است، به گونه اي كه حكم شامل آنها هم بشود. دراين نوع شناخت ما صرفا ويژگيي كه با ادراك حسي درك كرده ايم بدون معرفت به چرايي آن به ساير موارد تجربه نشده سرايت مي دهيم. اما معرفت كلي شناخت حقيقت شيئ است، همانگونه كه در دانش و فن با فهم كلي است که به واقعيت شيئ مي رسيم. بنابراين معرفت عام و كلي در اين امر مشتركند كه هر دو شناختي عام و وسيع اند نه خاص و فرقشان آن است كه تجربه معرفت به جزئي است اما دانش و فن شناخت كلي مي باشد.
بنابراين بهترين نظر آن است كه بگوييم در نظر ارسطو تمايز بين تجربه وفن درواقع تمايز ميان معرفت جزئي وكلي است زيراتجربه شناختي تبيين گر نيست و به كلي كه طبيعت وحقيقت شيئ است نمي رسد اما دانش و فن معرفتي كلي است زيرا به چرايي و علل اشياءکه همان کليات است مي پردازد.
درباره اينكه كداميك از تجربه و فن ارجمند تر است نظر ارسطو آن است كه بايد از دو وجه به مسئله توجه كرد، چرا كه اگر درساحت عمل باشيم تجربه برتر از فن است زيرا در عمل ما با جزئيات سرو كار داريم نه كليات و تجربه نيز مربوط به جزئيات است. اما اگر از جنبه نظري بنگريم فن به ذات دانش نزديكتر و ارزشمندتراست، زيرا فن هر دو ويژگي دانش يعني كلي بودن و قابل آموزش بودن را داراست اماتجربه اولا جزئي است و ثانيا آموزشي نيست، زيرا ياد دادن يعني علل را بيان كردن درحالي كه شخص تجربهمند علل را نمي داند و تنها به يك معرفت عام درباره اشيائي خاص رسيده است و بيان اين تجربه به ديگري تنها بازگويي امورتجربه شده است نه آموزش علل.
بنابراين تجربه و ادراك حسي حتي اگر يقيني هم باشد باز هم دانش نيست زيرا درنظر ارسطو دانش معرفت به علل و اسباب است:«علاوه بر اين ما هيچ يك از حواس را حكمت نمي دانيم اگر چه بي شك يقيني ترين شناخت از جزئيات را به ما مي هند. اما هرگز به چرايي (و پرسش ازعلت) نميپردازند. مثلا نميگويد که چرا آتش گرم است بلکه فقط ميگويد گرم است.» (مابعد10ب981) به همين نحو تجربه هم اگر يقيني باشد دانش نيست زيرا فقط از چيستي ميگويد و نه از چرايي، حال آنکه دانش دانايي چرايي است.
ارسطو اگر چه فن و دانش را معرفت ميداند اما هر دو را در يک مرتبه نميشمارد. زيرا فن معرفت نظري است به اصول و قواعدي که خود ناظر به غايت عملي است اما دانش معرفتي است که براي خودش دنبال ميشود. بنابراين دانش معرفت راستين است زيرا بالذات ارزشمند است نه به خاطر فايده عملي و عائد از آن.
ارسطو بر آن است که دانش واپسين و والاترين محصول تمدن بشر است. واپسين است زيرا انسانها پيش از هر چيز در پي فراهم کردن نيازهاي ضروري و طبيعي (فيزيولوژيک) خود هستند و به همين خاطر است که ابتدا فنون اختراع شده و «سپس وقتي همه انواع فنون گسترش يافتند، دانشهايي کشف شدند که ناظر به لذت يا ضرورتهاي زندگي نبودند، آنهم نخست در سرزمينهايي كه آدميان اوقات فراغت داشتند.»(مابعد20ب981)
و والاترين است زيرا به حقيقت اشياء نظر دارد براي نفس دانايي ونه هدفي ديگر: «جويندگان دانش همواره فرازنه تر از صاحبان فنون هستند زيرا دانشهاي ايشان مربوط به هدفي سودآور نيست.» (مابعد 20 ب 981)
بنابر آنچه تا اينجا بيان شد ارسطو قائل به چهار مرحله معرفتي است:
1.ادراك حسي كه معرفتي جزئي مربوط به امور جزئي است و ميان بسياري موجودات با درجات و انواع مختلف مشترك است.
2.تجربه كه معرفتي عام متعلق به جزئيات است و دربرترين مرتبه مخصوص آدميان ميباشد.
3.فن كه شناختي كلي به اصول و علل اشياء بوده وبراي توليد و ساختن و اهداف عملي دنبال مي شود.
4.دانش كه شناخت كلي اصول وعلل اشياء است و غايتي غير از خود يعني نفس دانايي ندارد.
معياري كه موجب اين تقسيم طولي و رتبي مي شود دوري و نزديكي به طبيعت حكمت است زيرا حكمت كه معرفت به علل واصول نخستين اشياء است خود برترين معرفت است و همه انواع شناختها نسبت به نزديكي و دوري از آن تقسيم مي شوند ودر جايگاه و مرتبه اي خاص قرار مي گيرند: «بنابراين همانگونه كه پيش ازاين گفته شد انسان مجرب داناتر از همه افراد داراي ادراك حسي است و فناور داناتر از تجرمند است و انواع دانشهاي نظري به طبيعت حكمت نزديكترند تا دانشهاي توليدي. بنابراين آشكار است كه حكمت معرفت به اصول و علل نخستين است.» (مابعد 29 ب 981)
پس در نظر ارسطو فاصله حس تا حكمت مسيري است كه «از آنچه شناختني تر و آشكار تر است به ما تا آنچه شناختنتي تر و آشكار تر است به حسب طبيعت شيئ» (فيزيك 18-16 الف 184) پيموده مي شود و اين راهي است كه از حس تا حكمت طي مي گردد:يعني از آنچه بخاطر آشكاريش براي ما راحتر شناخته مي شود(ادراک حسي) تا آنچه به جهت آشكار نمودن حقيقت شيئ شايسته تر است براي شناخت(ادراک عقلاني).
2. تصويرمرد حكيم در حكمت ارسطو
اكنون كه معلوم شد حكمت برترين دانش است بايد بدانيم كه حقيقتا چيست؟ ارسطو براي آغازجستجوي پاسخ اين سوال تصويري از انسان حكيم ارائه مي دهد. اين بدان دليل است كه ما آنچه را مجسم است بهتر مي توانيم درك كنيم و حكيم تجسم حكمت است. مرد حكيم در نظر ما كسي است كه:
1. تا آنجا كه امكان دارد همه چيز را مي شناسد، البته نه به صورت جزئي بلكه به نحو كلي.
2. سخترين چيزها را مي داند، اموري كه يادگيريش بسيار دشوار است.
3. معرفت او حقيقي ترين معرفتهاست.
4. شناخت او غيرقابل تغيير و جاودانه است.
5. دقت و ژرف نگريش از همگان بيشتر است.
6. بهترين آموزگار است.
7. دانش را تنها براي خود آن دنبال مي كند نه براي غايتي ديگر.
8. همه تابع اويند و او در پي كسي نيست.
9. او الهي ترين انسان است.
اين همه به خاطر آن است كه:
1. حكيم همه چيزرا مي داند زيرا در بالاترين مرتبه به كليات معرفت دارد وچون همه جزئيات در ذيل كلي اند و كلي حقيقت و طبيعت جزئي است پس او همه چيز رادرحدامکان مي شناسد.
2. او سخترين چيزها را مي داند زيرا اولا: به كليات معرفت دارد و كليات كاملاعقلي اند و دور از حواس و هر چه متعلق شناخت از حواس دورتر باشد دركش دشوارتر است و چون موضوع حكمت كلي ترين امور است پس حكيم مشكل ترين مطالب رامي داند. ثانيا: درمعرفت حسي،ما بيشتر منفعليم درحالي كه در شناخت عقلي فعاليم، آنهم فعاليت در مورداموري بسيار دور از حواس و در مسيري دشوار و طاقت فرسا.
3. معرفت حكيم حقيقي ترين شناخت است زيرا او به واقعي ترين واقعيت يعني نفس هستي شناخت دارد.
4. وشناخت او غير قابل تحول اساسي و جاودانه است زيرا وجود را مي شناسد و وجود ثابت و ماندگار است.
5. حكيم از همگان دقيقتر است زيرا حكمت از همه دانشها دقيقتر است. توجه اينکه دقت يا وصف دانشمند است و يا ويژگي دانش. وقتي كه درباره دانشمند بكار رود درك تمام و التفات كامل وي را نشان مي دهدو هنگامي كه در مورد دانش استعمال شود بدين معناست كه آن معرفت بر اساس قواعد و اصول و روشي است كه درصد خطايش بسيار كم مي باشد. ارسطو وصف دقيق بودن مرد حكيم را مديون دقت ذاتي حکمت مي داند. زيرا دقيقترين دانش آن است كه با اصول نخستين سرو كار دارد وچون اين اصول معدود است و هر دانشي كه كمترين اصول را داراست دقيقتر است بنابراين حکمت دقيقترين دانش است.
6. حكيم بهترين آموزگار است. زيرا يادگيري فراگرفتن علتهاست وكسي به ما بهتر ياد مي دهد كه علل را بهتر بگويد و حكمت معرفت به علل نخستين است، عللي كه همه علتها متعلق و وابسته به آنند و با دانستن آن همه اشياء شناخته خواهدشد.
7. حكيم كسي است كه حكمت را براي خود آن جستجو مي كند. زيرا حكمت دانشي است كه هدف از مطالعه آن نفس دانايي است ، پس خواندني ترين دانش است. (اين يكي از اساسي ترين خصوصيات حكمت است وارسطو بر آن بسيار تاكيد مي كند، به همين جهت شايسته است بعدا درباره اش بيشتر سخن بگوييم.)
8. حكيم تابع كسي نيست زيرا حكمت پيشرو ومقدم است اولا بخاطر آنكه غايتي بيرون ازخودش ندارد تا وابسته آن باشد، بلكه به عكس همه دانشها در بنياد خود محتاج آنند. وثانيا غايت و خير همه چيز را كه در خير مطلق كلي- علت غائي هستي- است مي داند و آنكس كه خير كسي يا چيزي را مي داند تنها فرد شايسته براي هدايت و رهبري آن است.
9. حكيم الهي ترين انسان است زيرا: الف: خداوند خود اين دانش را در بالاترين مرتبه داراست پس اين دانش متعلق به خداونداست. ب: در اين دانش از علل و اصول نخستين سخن مي رود و خداوند نخستين علت است.
همانگونه كه بيان گرديد همه ويژگيهايي كه مرد حكيم را ممتاز مي كند بخاطر وجود حكمت در اوست.
اما در مورد ويژگي هفتم ذكر اين نكته ضروري است كه ارسطو قائل است: «آنگونه كه ازتاريخ حتي نخستين فيلسوفان آشكار است حكمت دانش توليدي نيست زيرا بخاطر حيرت بود كه هم اكنون و نيز در آغاز مردمان به تفكر فلسفي روي آوردند... و انساني كه خويشتن را حيران وشگفت زده مي بيند خود را نادان مي داند ... وبنابراين براي فرار از ناداني تفلسف مي كند؛ آشكار است كه معرفت را بخاطر خود آن دنبال مي كند و نه براي هيچ گونه هدف سودآوري.»(مابعد 22-12 ب 982)
اينكه ارسطو مي گويد حيرت آغاز تفكر فلسفي است و آدميان براي فرار ازناداني بود كه به سوي دانش فلسفي روي آوردند به اين معنا نيست كه فلسفه غايتي غير از خود به نام رفع حيرت دارد، چنانكه راس چنين گمان كرده و مي نويسد: «(در نظر ارسطو) فلسفه از حيرت آغازين سرچشمه مي گيرد و به سوي كنار زدن و الغاي حيرت پيش مي رود تا جهان را به طور كلي و به خوبي درك كند تا جايي كه هيچ چيزي درباره موجود آنگونه كه هست براي شگفتي باقي نماند.»(5)
ارسطو حيرت را انگيزه و نقطه آغاز تفكر فلسفي مي داند كه در پي آن آدمي به جهل و ناداني خود پي مي برد وبراي رفع ناداني كه همان تلاش براي دانايي است به سوي فلسفه مي رود. فلسفه از حيرت آغاز مي شود اما به سوي الغاي حيرت پيش نمي رود بلكه به سوي دانايي و يا به بيان ديگر رفع ناداني حركت مي كند. حيرت انگيزه و عامل اصلي آغاز و ادامه هرگونه تلاش فلسفي است و اگر از بين برود ديگر فلسفه اي نخواهد بود زيرا جهان كاملا عادي شده و اشتياقي براي فهم آن نمي ماند، همانگونه که اكثر انسانها چون جهان را عادي مي دانند شوقي براي درك حقيقت آن ندارند. اين سخن راس از اين انديشه غلط نشات گرفته كه گمان مي كند حيرت هميشه بخاطر جهل است حال آنكه شگفتي در بسياري مواقع از فهم عميق يك حقيقت سرچشمه مي گيرد. ارسطو حيرت آميخته به جهل را نقطه آغاز فلسفه و حيرت همراه معرفت را رمز استمرار آن مي شمارد: «انسانها چه اكنون و چه در گذشته از راه حيرت تفلسف را آغاز كرده و مي كنند.» (مابعد 13 ب 982)
اگر فلسفه سيراز فطرت اول به فطرت ثاني است و تا اين سير تحقق نپذيرد فلسفه اي نخواهد بود و اساسا خود اين سيرعين تفكر فلسفي است؛ پس با اتمام حيرت شخص به فطرت اول بازگشته و فلسفه نيز پايان مي پذيرد. تقريبا بيشتر ما اكثر زندگيمان را در حالتي سپري مي كنيم كه جهان برايمان عادي است، به همين خاطر سوالات عميق كمتر برايمان مطرح مي شود و در نتيجه در بيهوده گي و ترديد بسرمي بريم و اين همه بخاطر پرده عادت است كه فقط حيرت مي تواند آنرا كنار بزند. حيرت كه تمام مي شود جهان عادي مي نمايد، پرسش پايان مي پذيرد و اشتياق فلسفي براي درك جهان ازبين مي رود.
باري فلسفه غايتي جزخودش ندارد و اين حقيقتي است كه ارسطو با تاكيد سعي دارد آنرا روشن كند:«هنگامي كه تقريبا همه نيازهاي ضروري زندگي و چيزهاي كه موجب راحتي و آسايش مي شود تامين گرديد آن دانش (حكمت) دنبال شد. بنابراين آشكاراست كه ما آنرا براي هيچ فايده اي ديگر- غيراز خودش- پي نمي گيريم. بلكه همانگونه كه ما مردي را آزاد ميدانيم كه براي خودش است و بنده ديگري نميباشد، همين گونه ما اين دانش را به عنوان تنها دانش آزاد دنبال ميكنيم. زيرا آن فقط براي خودش است.» (مابعد 24 ب 982)
وصف آزاد بودن فلسفه كه ارسطو دراين قسمت با تاكيدات مكرر آنرا بيان مي كند يكي از مهمترين ويژگيهاي حكمت است كه تقريبا درتمام طول تاريخ تفكر فلسفي به عنوان اساسي ترين صفت اين نوع انديشه تلقي شده است. آزاد هم وصف دانش است و هم ويژگي دانشمند. چراكه گاهي اوقات يك دانش ذاتا تابع و وابسته است و نمي تواند آزاد باشد مثل دانشهايي که ناظر به غايت عملي اند و به عكس دانشهايي هستند كه ذاتا آزادند مثل حكمت. آزادي همچنين مي تواند ويژگي دانشمند باشد. مثلا يك فيزيكدان مي تواند فيزيك را بخاطر فوائد عمليش دنبال كند و نيز مي تواند صرفاً به جهت شناختن آنرا پي گيرد. پس با اينكه دانشمندان و دانشهايي غير از حكيمان و حكمت مي توانند آزاد باشند چرا ارسطو چنين با تاكيد حكمت را تنها دانش آزاد مي داند. اين مسئله اي است كه كمتر به آن توجه شده است. واقعيت آن است كه هيچ دانشي جز فلسفه آزاد نيست زيرا هر دانش ديگري مي تواند وسيله اي باشد براي رسيدن به غايتي بيرون از آن اما تنها فلسفه است كه نمي تواند و اساسا امكان ندارد كه وسيله باشد چرا كه در ذات فلسفه امكان وسيله شدن وجود ندارد زيرا اگر فلسفه وسيله شود ديگر فلسفه نيست. «به عبارت ديگر فلسفه وسيله نمي شود و كسي نمي تواند باوسيله كردن فلسفه به جايي برسد. فلسفه ممكن است آغاز يا زمينه يا شرط پديد آمدن چيزها باشد اما آغاز يا زمينه يا شرط غير از وسيله است. چنانكه اگر مردمي در هواي تفكر دم نزده باشند بسياري چيزها را نمي توانند ياد بگيرند و كارهايي را نمي توانند انجام دهند اما فلسفه كه مي آيد استعدادهايي رامي آورد و بروزمي دهد.»(6)
بنابراين اگر كسي فلسفه را وسيله قرار دهد آنرا ازذات خودش كه آزاد بودن است جدا كرده و منسوخ نموده است. (7)
با توجه به آنچه گذشت مشخص شد كه آنچه فيلسوف را به پي جويي وا مي دارد حيرت است و هدف او تنها دانايي و معرفت است و فيلسوف علي رغم ساير دانشمندان نه تنها معرفت را براي غير از آن نمي خواهد بلكه نمي تواند چنين كند.
مطالب مرتبط:
» حکمت نخستين در انديشه اولين آموزگار - بخش دوم
» حکمت نخستين درانديشه اولين آموزگار - بخش سوم و آخر
|
لینک مستقیم به مطلب
|
| سایتهای مرتبط |
![]() |
| جستوجو در اينك فلسفه |
|
|
| از سایتهای دیگر |
|
:: گفتوگو با حمید طالبزاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران :: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم :: در ستایش زبالهگردی :: غبارزدایی از چهره سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب :: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟ :: ما روشنفکر بومی نیستیم :: اهمیت رواج فلسفه در مدرسههای ایران :: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان :: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی :: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال :: همنشینی با افلاطون و دریدا :: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ :: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکاملگرایی :: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان |
| عضویت در خبرنامه |
| دعوت از دوستان |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
|
|
all rights reserved © 2008 Isphilosophy استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست |