تبليغاتX
اینک فلسفه
صفحه نخست l درباره ما l تماس با ما l آرشیو l پیوندها l گروه اینترنتی l لینک به ما l شهر فلسفه l آر اس اس

خبر l مقاله l گزارش l یادداشت l ترجمه l گفت و گو l کتاب و نشریات l پرونده l تجربه‌هاي ديگر



موضوع: پرونده‌ي شهر |  

امين بزرگيان

 

"همان طور كه همه چيز در فراشد بي‌وقفه آميزش و آلودگي جوهر خود را از دست مي‌دهد، و ابهام جايگزين اصالت مي‌شود، شهر نيز از اين روند گريزي ندارد. شهرهاي بزرگ كه قدرت بي‌نظير حفظ كننده و اطمينان دهنده‌شان دور كساني را كه در آرامش قلعه آنها مشغول كارند مي‌گيرد؛ و با تنگ‌ كردن منظر افق‌شان، آگاهي‌‌شان نيروهاي هميشه هوشيار طبيعت را مي‌زدايد، از همه سو مورد تهاجم روستا قرار مي‌گيرد، و نه با منظر زيباي روستا بلكه بخشي كه در طبيعت آزاد از همه زننده‌تر است: زمين شخم زده، و بزرگراه‌ها، و آسماني كه سرخي لرزان شبانه ديگر آن را نمي‌پوشاند".

والتر بنيامين-خيابان يكطرفه

 تجربه‌ي مدرنيته تهران - بخش اول

1. مباني نظري

درباره شناخت تجربه مدرنيته تهران، توجه به چهار مسأله نظري مهم است؛ 

1. مدرنيته، امروزه جهاني شده است و ايرانيان نيز همچون هر نقطه‌ اي ديگر از اين جهان با مدرنيته درگير شده‌اند و آن را به شكل  و نوعي در حال تجربه هستند.

2. پرداختن به فضا و مكان‌ها، لازمه فهم مدرنيته در هر منطقه‌ خاص هستند. به اين معنا كه در هر فضايي، مدرنيته به گونه‌اي فهم مي‌شود. اين فضا و مكان‌ همان شهر است.

3. در درون اين فضاها نيز مدرنيته تصويري يكدست ارائه نمي‌دهد. تناقضات و تعارضات مدرنيته، در شهر، خود را مي‌نماياند.

4. لازمه شناخت تناقضات و تعارضات مدرنيته در هر فضايي مستلزم شناخت ميانجي‌هايي است كه اين وضعيت را در خود انعكاس داده‌اند. اين ميانجي‌ها همان امر روزمره و تجربه‌هاي زيسته ساكنان هر شهري، همچون تهران است.

 

1. الف) مدرنيته جهاني شده

"مارشال برمن" در كتاب "تجربه مدرنيته"، معنا و غايت مدرنيسم را پاك نمودن صحنه از همه گروه‌ها و پيوندها به منظور خلق مجدد نفس و جهان مي‌داند؛ گروهها و پيوندهايي كه در صحنه پيشين (سنت) حكمفرمايي مي‌كردند. اين برداشت‌ از پروژه مدرنيسم شبيه آن چيزي است كه "رولان بارت" درباره مدرن بودن مي‌گويد: "مدرن بودن، يعني آگاهي به آنچه ديگر ممكن نيست" (بارت، 1383). يا به عبارتي ديگر، آگاهي از شروع دوراني تازه.

مدرنيته در مقام جايگزيني براي آنچه ديگر ممكن نيست، يا سنت، سازنده پيوندهاي متقابل، شبكه‌ها و جريان‌هايي است كه به تعبير "جان تاملينسون" راه و رسم‌ها، تجربه‌ها و سرنوشت‌هاي سياسي، اقتصادي و زيست محيطي همه ما را در دنياي جديد به همديگر پيوند مي‌زند (تاملينسون، 1381).

به عبارتي ديگر مدرنيته با ابزار جهاني شدن، در همه جاي دنيا تجربه مي‌شود. تجربه مدرنيته در واقع حس انضمامي و ملموسي است كه به اين آگاهي مي‌انجامد كه دوراني تازه آغاز شده است.

تاملينسون مي‌نويسد: "پارادايم‌ تجربه مدرنيته جهاني براي بيشتر مردم، اقامت داشتن در يك جا اما تجربه كردن "جابجايي" است كه مدرنيته جهاني براي آنان به ارمغان مي‌آورد". (تاملينسون، همان: 270) وضعيتي كه مردان و زنان سراسر جهان در آن شريك‌اند.

پس چند نكته مهم در فهم وضعيت امروزين پروژه مدرنيته، مي‌بايد مورد توجه قرار بگيرد؛ اول اينكه مدرنيته، از تغيير وضعيتي خبر مي‌دهد. همان چيزي كه بارت از آن به آگاهي به آنچه ديگر ممكن نيست، تعبير مي‌كند. دوم اينكه مدرنيته در سراسر جهان، جاري شده و با نيروي جهاني شدن، افراد را در سراسر دنيا به همديگر متصل ساخته است. "آنتوني مك گرو" مي‌نويسد: "امروزه كالا، سرمايه، مردم، دانش، تصوير، بزهكاري، آلوده‌كننده‌ها، مواد مخدر، مد و اعتقادات همه براحتي از مرز كشورها عبور مي‌كنند. شبكه‌هاي فراملي، جنبش‌ها و رابطه‌هاي اجتماعي تقريباً در تمام عرصه‌ها از عرصه ملي گرفته تا عرصه جنسي، گسترش يافته‌اند" (67: 1992، McGrew).

اين اتفاق به اين معناست كه مدرنيته در همه جا به گونه‌اي ملموس درك مي‌شود و يا به عبارتي ديگر تجربه مي‌شود.

مدرنيته با همه كاميابي‌ها و شكست‌هايش، در تجسّد يافته‌ترين شكل خود يعني شهر بروز و ظهور مي‌يابد. شهر در واقع كالبد مدرنيته است؛ محيطي است كه به تعبير برمن، ماجرا، قدرت، شادي، رشد و دگرگوني مدرنيته را در خود انعكاس مي‌دهد.

برمن در كتاب تجربه مدرنيته خود سعي دارد نشان دهد كه مدرنيته در شهر تجربه مي‌شود.

اساساً او مدرن بودن را تجربه زندگي شخصي و اجتماعي مي‌داند كه به مثابه گردابي عظيم، آدمي را با اين واقعيت روبرو مي‌سازد كه بشر و جهان، پيوسته در حال فروپاشي و تجديد حيات و آميخته به رنج و عذاب و تناقض و ابهام است. و چون محل بروز و ظهور رنج‌ها و عذاب‌ها، تناقضات و ابهام‌هاي مدرنيته متأخر در شهرهايي است كه انسانها هر روز آن را تجربه مي‌كنند، شناخت و فهم مدرنيته به مثابه يك تجربه، مستلزم شناخت اجزا و عناصر زيست شهري است.

برمن مي‌نويسد: "مدرن بودن يعني زيستن يك زندگي سرشار از معما و تناقض. مدرن بودن يعني اسير شدن در چنگ سازمانهاي بروكراتيك عظيمي كه قادر به كنترل و غالباً قادر به تخريب همه اجتماعات، ارزشها و جان‌ها هستند و با اين همه دست بسته نبودن در پيگيري عزم راسخ خويش براي مقابله با اين نيروها، جنگيدن به قصد تغيير جهان اين نيروها و تصاحب آن براي خودمان" (برمن، 1379: 12).

 

1.ب) اهميت فضا در شناخت مدرنيته

توجه به اهميت فضا و مكان همواره در طول تاريخ تفكر، در علوم انساني مورد غفلت قرار گرفته است. در اين تاريخ پر فراز و نشيب، نوعي معرفت شناسي تاريخي و متكي بر مفهوم "زمان" حاكم بوده كه تا به امروز نيز تداوم يافته است؛ هم در ماركسيسم و هم در علوم اجتماعي ليبرال. "ميشل فوكو" مي‌گويد: "فضايي كه در آن زندگي مي‌كنيم، فضايي كه ما را از خود، بيرون مي‌آورد، فضايي كه در آن فرسايش زندگي‌مان، زمان و تاريخمان روي مي‌دهد، فضايي كه بر ما پنجه مي‌كشد و ريز ريز وجود ما را مي‌جود، در عين حال فضايي است كه در خود فضايي ناهمگون است. مادرون خلاء زندگي نمي‌كنيم. درون چيزي كه مي‌توانيم افراد و اشياء را در آن بگنجانيم. ما درون خلائي زندگي نمي‌كنيم كه مي‌شود با مجموعه‌اي متنوع از نشانه‌ها و سايه روشن‌ها رنگ آميزي شود؛ بلكه ما درون مجموعه‌اي از روابط زندگي مي‌كنيم كه محل‌ها را ترسيم مي‌كنند؛ محل‌هايي كه قابل فروكاست به يكديگر نيستند و مطلقاً نمي‌توان تصوير آن را روي يكديگر انداخت (به نقل از ديورينگ، 1382: 173).

فوكو سعي داشت توجه همگان را به اين مسأله جلب كند كه فرايند آگاهي همواره كوشيده جهان را به وسيله روندهايي برآمده از مناسبات اجتماعي در پارادايم‌هاي تحليلي زمان، درك نمايد. "ادوارد سوجا" در مقاله‌اي تحت عنوان "جغرافيا، تاريخ، مدرنيته " تاريخ گرايي آگاهي نظري حاكم بر سنت فلسفي را تا بدان حد مسلط تصوير مي‌كند كه توانسته در مقابل حساسيت انتقادي به مكان مندي زندگي اجتماعي، سد غير قابل نفوذي بسازد.

نتيجه بارز تأكيد صرف بر مفهوم زمان، در فهم مناسبات اجتماعي، خلق تئوريهاي تماماً استعلايي، در مقابل نوعي آگاهي نظري پراگماتيستي است. عدم توجه به مكان و فضا، ارتباط ميان آگاهي و وضعيت مستقر را مخدوش مي‌سازد. به تعبير سوجا، شناخت زيست جهان وجود اجتماعي – به گونه‌اي خلاق – و نه فقط مستقر در روند ساخت تاريخ، تنها با اهميت به جغرافياهاي انساني ممكن است. وي مي‌نويسد: "اگر چه ممكن است جغرافيا هنوز در قلب نظريه و نقادي معاصر، جايگزين تاريخ نشده باشد ليكن مجادله سرزنده تازه‌اي در فضاي سياسي و نظري به راه افتاده است. مجادله‌اي كه سرشار از طريقه‌هاي مهم متفاوتي مبتني بر در نظر گرفتن زمان و فضا، همراه يكديگر است، سرشار از نقش‌ متقابل تاريخ و جغرافيا. مجادله‌اي آگاه به ابعاد عمومي و افقي وجود در جهاني كه از تحميل برتري قاطعانه فطري يكي بر ديگر آزاد شده است" (ديورينگ، همان: 167).

تئوري ادوارد سوجا بر مبناي تأكيدات ميشل فوكو به اهميت فضا بنيان گذاشته شده و اين گونه غايت انديشي مي‌كند كه: "به طرز بارزي نوعي جغرافياي انتقادي و پست مدرن انساني در حال شكل‌گيري است، جغرافيايي كه جسورانه دلالت تفسيري فضا را در حدود و ثغور انديشه انتقادي مدرن دوباره تحكيم مي‌كند" (ديورينگ، همان: 167).

از نظر فوكو ما در فضاهاي ناهمگوني زندگي مي‌كنيم. اين فضاهاي ناهمگون تركيبي هستند از مكان‌ها و روابط. فوكو به روابط، "ديگر مكان‌ها" نيز مي‌گويد. از نظر وي فضاهاي ناهمگون "برساخته" هر جامعه‌اي هستند و درنتيجه اشكال گوناگون  و متنوعي به خود مي‌گيرند و در طول تاريخ تغيير و تحول مي‌يابند.

تفاوت‌هاي ميان فضاها و مكان‌ها در انعكاس مدرنيته و عدم يكساني و همشكلي جوامع مختلف در نوع تجربه مدرن بودگي، همانگونه كه مي‌توان از تئوري فوكو استخراج كرد، محصول بر ساختگي فضاهاي ناهمگون در هر جامعه‌اي است.

تمايزات آشكار ميان تجربه مدرنيته در هر شهر – از جمله تهران – با شهري ديگر، همانگونه كه خواهيم پرداخت، با اين مفهوم فوكويي قابل فهم است.

فوكودست به تمايز جالبي ميان فضاها مي‌زند. او از فضاهايي در شهر نام مي‌برد كه واقعي‌اند همچون گورستان، كليسا، سالن تئاتر و پارك، موزه و كتابخانه، بازار مكاره و تفرجگاه، پادگان و زندان، حمام عمومي اعراب و سوناي اسكانديناوي، روسپي‌خانه و محله و ... . در مقابل از نظر او مكان‌هايي وجود دارند كه اساساً غير واقعي، آرمان شهري و انتزاعي‌اند. مكان‌هايي كه نقش آنها تنها ساختن فضايي از توهم و هذيان‌اند. فضاهايي كه نابرابري‌ها و تفكيك‌ها را پنهان مي‌سازند و در واقع كنش انتقادي را خلع سلاح مي‌كنند. شايد بتوان گفت كل پروژه فوكو، لو دادن پديدارشناسانه همين فضاها و مكان‌هاي غير واقعي است كه البته پرداختن به آن در اين بحث نمي‌گنجد.

فضاهاي واقعي فوكو، مكانهايي هستند در شهر كه در خلال زندگي روزمره ، تجربه مي‌شوندهمچون کيلينيک،زندان،تيمارستان و..... اهميت پرداختن به اجزاي شهر در مواجهات روزمره، براي شناخت مدرنيته، موضوعي است كه مي‌بايد مورد توجه قرار گيرد.

مفهوم محوري در تئوري جغرافيايي فوكو، "پيكربندي" است. ادوارد سوجا مي‌نويسد: "پيكربندي همزمان، دقيقاً به معناي فضامند كردن تاريخ است، ساخته شدن تاريخي كه با توليد اجتماعي فضا در هم پيچيده است. اين پيكربندي ساختار يافتن نوعي جغرافياي تاريخي است" (ديورينگ، همان: 175).

فوكو به همراه كردن تحليل فضايي و مكاني با تاريخ و زمان، اصرار داشت و معتقد بود كه فضا در هر شكلي از زندگي اجتماعي بنيادين است. همانگونه كه سوجا مي‌نويسد، فوكو از اولين تا آخرين كارهايش موكداً دنبال چيزي مي‌گشت كه خود "فصل مشترك محتوم زمان و فضا" مي‌ناميد.

پيكربندي يا همان فضامند كردن تاريخ – توجهي كه فوكو مي‌افكند – بهتر از هرجاي ديگري در "شهر" خود را مي‌نماياند. شهر و مكان‌هاي واقعي‌اش، فضاي مدرنيته‌اند. فضاهايي كه به گونه‌اي انضمامي و درعين حال انتزاعي، تاريخ مدرنيته را نمايش مي‌دهند.

تاريخ مدرنيته هر تكه‌اي از اين جهان را نه با تئوري فلسفي كه تنها با شكل و چگونگي تجسّد آن در فضاي شهري‌اش، مي‌توان درك كرد.

پروژه مارشال برمن نيز در كتاب تجربه مدرنيته برهمين اصل استوار است. برمن دركتابش به طور واضحي، از مدرنيته به عنوان تجربه‌اي زنده و گروهي كه در شكل موفقيت‌ها و شكست‌هاي زندگي، خود را نشان مي‌دهد، نام مي‌برد.

بر اساس توصيف ادوارد سوجا، برمن روند چندگانه پيكربندي زندگي اجتماعي را در چهارسده گذشته مدرنيته‌ها و در تأكيدي مصرانه بر "شهر" نمايش مي‌دهد. وي در تجربه مدرنيته رااينگونه توصيف می کند: "تجربه به مثابه ابزاري براي استقرار مجدد مباحث تاريخ و جغرافيا در نظريه انتقادي -  اجتماعي و ابزاري براي مشخص ساختن زمينه و هم آيي مدرنيته" (ديورينگ، همان : 180).

در واقع تأكيد برمن بر مفهوم "تجربه"، به مثابه آگاهيهاي برآمده از زيستن در يك دوره مشخص، تأكيدي فوكويي برفضامند كردن تاريخ يا به تعبيري ديگر انضمامي ساختن انتزاع است.

بي شك مي‌توان گفت كه پرداختن به شهر در شناخت نوع مدرنيته "برساخته" در هر جامعه ،به همان ميزان اهميتي است كه پرداختن به فضا در تحليل اجتماعي.

 

1.ج) شهر و مدرنيته متناقض

شهر در مقام عينيت مدرنيته، انباشته از تناقضات و وضعيت‌هاي متعارض است. انباشته از شكوه توان و پويايي مدرن و درعين حال انباشته از اثرات تخريبي فروپاشي و نيهيليسم مدرن. همانگونه كه برمن مي‌نويسد: "احساس گرفتار شدن در گردابي كه در آن امور واقع و ارزشها مي‌چرخند و منفجر و تجزيه و دوباره تركيب مي‌شوند؛ شكي عميق در مورد آنچه اساسي و ارزشمند و حتي واقعي است. شعله كشيدن راديكال ترين اميدها و در عين حال انكار همان اميدها" (برمن، همان: 147).

"گئورگ زيمل" در مقاله "كلانشهر و حيات ذهني" ريشه اين وضعيت را توضيح مي‌دهد. او معتقد است كه شهر، منجر به تحريكات عصبي مي‌شود كه خود ناشي از تغير سريع و بدون وقفه محرك‌هاي بيروني و دروني است.

زيمل با تشريح فرايند مبادله كالا و استفاده همگاني از پول، نتيجه مي‌گيرد كه اين رويدادها از روابط ميان افراد، شخصيت زدايي كرده و "منافع" را مهم مي‌سازد.

زيمل مي‌نويسد: "در شهر فقط دستاوردهاي عيني سنجش پذير مورد توجه است. بنابراين انسان كلانشهري با بازرگانان و مشتريان خود و همچنين با خدمتكاران خويش و حتي افرادي كه مجبور است با آنها روابطي اجتماعي داشته باشد، حسابگرانه برخورد مي‌كند. اين صور عقلانيت با سرشت محفل كوچك در تضاد است." (زيمل: 1372: 55).

روابط شخصي حاكم بر محافل كوچك كه ناگزير رفتارگرمتري را به وجود مي‌آورد، در كلانشهرها و با جايگزيني نا آشنايي افراد از هم به جاي آشنايي سابق، تماماً در نظام عرضه و تقاضا معنا مي‌يابد.

"بر مبناي ناآشنايي، منافع هر دوطرف در شكل نوعي واقع بيني بي رحم جلوه‌گر مي‌شود و خودخواهي اقتصادي حسابگرانه عقلاني هر دو طرف با مانعي برخورد نمي‌كند." (زيمل، همان: 55)

زيمل سعي مي‌كند ميان شخصيت زدايي جديد و سرگرداني، رابطه‌اي برقرار سازد. او معتقد است كه حسابگرانه شدن ذهن مدرن، جهان را تبديل به مسأله‌اي رياضي مي‌كند و ارزشهاي كيفي را به ارزشهاي كمي تقليل مي‌دهد. اشخاص در شرايط جديد، تعيين كننده روابط نيستند و خود را در ميان توده‌هاي كلانشهر، تنهاتر و گمشده‌تر حس مي‌كنند.

وي مي‌نويسد: "فرد به پيچ و مهره‌اي در سازمان عظيم اشياء و قدرتها مبدل مي‌شود كه تمامي پيشرفت و معنويت و ارزش را از دست وي مي‌ربايند تا آنها را از شكل ذهنيشان به شكل يك زندگي كاملا عيني مبدل سازند. فقط كافي است اشاره كنيم كلانشهر جايگاه اصيل اين فرهنگ است كه بر هر گونه زندگي شخصي چيره مي‌شود." (زيمل، همان: 64)

زندگي شخصي كه در پيوندهاي عاطفي هر فرد با گروه‌هاي نخستين (خانواده، اقوام، مذهب و ....) خود را نمايش مي‌دهد و در درون فرهنگ كلانشهر سست مي‌شود.

اساساً روح حاكم بر شهرها منجر به عضويت افراد در گروه دومين (تجاري، شغلي و ...) مي‌شود. در اين وضعيت فرد در يك شرايط متضاد گرفتار مي‌شود و به تعبير زيمل حالت دلزدگي (Blase) پيدا مي‌كند؛ سرگرداني ميان علايق گروه نخستين و الزامات گروه دومين. به همين دليل است كه شهرنشين به گفته زيمل همواره درمعرض وضعيت‌هاي گوناگون، متضاد و متناقض است.

"از يك سو زندگي براي شخص بي نهايت ساده و آسان مي‌شود، زيرا انگيزشها و علايق و استفاده از زمان و آگاهي از هر سو در اختيار وي قرار مي‌گيرند، آنها همچون رودخانه‌اي شخص را با خود مي‌برند و آدمي محتاج نيست كه خود شنا كند. اما از سويي ديگر، زندگي بيشتر و بيشتر از اين محتواهاي غير شخصي و خدماتي آكنده مي‌شود كه گرايش دارند رنگ و لعاب‌ها و كيفيات قياس ناپذير زندگي شخصي راستين را ريشه كن سازند. اين امر موجب مي‌شود كه فرد خواهان ويژه بودن و يكتا بودن در حد اعلاي درجه بشود تا بتواند جوهر شخصي خود را حفظ كند. او مجبور است كه در عنصر شخصي خود اغراق كند، زيرا در غير اين صورت ممكن است حتي خودش نيز خود را ديگر بازنشناسد" (زيمل، همان: 64).

در واقع تناقضات انسان جديد كه در سبك زندگي، نحوه پوشش، سخن گفتن، دينداري و ... خود را درجاي جاي شهر به نمايش مي‌گذارد، محصول منطق دنياي مدرن است؛ منطقي كه از يك سو روابط را غير شخصي مي‌سازد و از سويي ديگر بر تمايز و يكتا بودن و مشخص شدن اجبار مي‌كند.

اين وضعيت پر تناقض و پر تعارض است كه مهمترين عامل در خلق حس پارادوكسيكال نفرت و عشق نسبت به شهر و مدرنيته مي‌شود. احساسي كه در بين ستايشگران هايدگر و نيچه به اوج خود مي‌رسد؛ و همانگونه كه خواهيم گفت در تقديس شعر شاملو.

 

1.د) شهر و امر روزمره

"ميشل دوسرتو" معتقد است كه امر روزمره يا آنچه در زندگي هر روزه رخ مي دهد ، فراموش شده است. كليت مطلق، اجزاي خرد را همواره پنهان ساخته و آن را واجد صفت "بيگانگي" كرده است. وي در نوشته اي تحت عنوان "قدم زدن در شهر" توجه به امر روزمره را از اين جهت ضروري مي­داند كه به سبب تكثر امر واقع، ما راه ديگري براي شناخت در پيش رو نداريم (ديورينگ، 1382).

اين نكته دوسرتو در واقع همان تفسيري است كه "ريموند ويليامز" از "فرهنگ" انجام ميدهد. او معتقد است: "فرهنگ عبارتست از امر معمولي، عادي و روزمره" (Williams 1989: 4 ) ويليامز اين تعريف از فرهنگ را در مواجهه انتقادي با درك نخبه گرايانه از فرهنگ كه آن را شكل ويژه و محدودي از زندگي معرفي مي­كند، ارائه كرد و از فرهنگ آن چيزي را مد نظر قرار داد كه در برگيرنده تمام راه و رسم­هاي زندگي روزمره است. اين تعريف و تفسير از فرهنگ، جان­مايه گروهي شد كه از آن به اهالي "مطالعات فرهنگي" تعبير مي­شود. "كريس باركر" در كتاب " مطالعات فرهنگي: تئوري و عمل" مي­نويسد: " ]از نظر ويليامز[ فرهنگ تشكيل دهنده يك مكان است. تا آنجايي كه فرهنگ كل يك شيوه زندگي عمومي است. " (Barker: 2003 32)

بخش نخست اين نقل تفكر از ويليامز، همان بحث فصل گذشته درباره اهميت فضا در شناخت فرهنگ مدرن است، اما درباره بخش دوم مي بايد بيشتر سخن گفت. "جرج لوكاچ" در كتاب "تاريخ و آگاهي طبقاتي" بر اين نكته تاكيد دارد كه جوهر ديالكتيك، مقوله كليت انضمامي است. كليت انضمامي يكي از مهمترين مفاهيم هگل در تشريح كاملترين نوع تفكر است. از نظر هگل كاملترين نوع تفكر، تفكري نظام مند است كه علاوه بر انسجام دروني، انضمامي باشد (لوكاچ، 1377).

از نظر وي تفكر با عبور از مراحل تجريدي­تر به مراحل انضمامي­تر، به طرف كمال مي­رود. اهميت نگرش انضمامي، در تئوري لوكاچ نقشي محوري بازي مي­كند. از نظر لوكاچ اگربخواهيم واقعه يا جرياني تاريخي را بفهميم بايد آن را در كليت انضمامي­اش درنظر بگيريم. به عنوان مثال شناخت "مدرنيته" هر چقدر از "شناخت مفهومي" به سمت "شناخت انضمامي" و مشخصش حركت كند - مثلا شناخت مدرنيته ايراني -  كامل تر مي شود. (اين شناخت همانگونه كه اشاره خواهيم كرد بي‌شك شناختي ديالكتيكي است).

اين تلقي لوكاچ دركتاب "نظريه رمان" گسترش و عمق بيشتري مي­يابد. "توپو گرافيهاي استعلايي" يكي ازمفاهيم محوري اين كتاب در توصيف اشكال مختلف ادبيات و زندگي است (لوكاچ، 1381). منظور از توپوگرافيهاي استعلايي آنگونه كه "يوسف اباذري" در "خرد جامعه شناسي" مي­نويسد: ""روشن ساختن شكل ماهوي زندگي و تفكر در هر دوره تاريخي است " (اباذري، 1377: 182) .

 از نظر لوكاچ اشكال ادبي و زندگي – يا به تعبير بورديو: سبك زندگي – از رابطه خاص انسان و جهان حاصل مي­آيد. از نظر وي ژانرهاي ادبي در هر دوره با خصوصيات واقعي و اشكال زندگي آن دوره سازگارند و اين اشكال هستند كه نوع ادبي را خلق مي­كنند. به تعبير ديگري توپوگرافيهاي استعلايي، از طريق شناخت ژانرهاي ادبي مي‌تواند صورت بگيرد و به فهم كليت انضمامي نائل شود. كليت البته در هر دوره متفاوت است. كليت در عهد باستان با كليت در دوران مدرن بي شك متمايز است. لوكاچ معتقد است در دنياي جديد و با خلق سوژه، شكافي پرناشدني ميان فرد و جهان يا سوژه و ابژه به وجود مي‌آيد. به تعبيري ديگر كليت باستاني – يوناني كه بندگان با خدايگان، يكي بودند مي­گسلد؛ فرد به جاي اجتماع، در محور قرار مي­گيرد و مفهوم "جهان دروني"، خود را نمايان مي­سازد.

اما با اين وجود لوكاچ معتقد است كه "كليت" از ميان نمي­رود. اباذري مي­نويسد: "اكنون كه كليت هستي كه لوكاچ آن را فقط در يونان سراغ گرفته بود در هم شكسته است چه بر سر كليت مي­آيد؟ ]....[ پاسخ لوكاچ اين است: كليت ،هدف باقي مي­ماند و به نوعي آرمان بدل مي­گردد" (اباذري، همان: 185).

در واقع از نظر لوكاچ، كليت در دوره مدرن پنهان مي­شود؛ يا به تعبيري ديگر از دسترس خارج مي­شود.

شناخت انضمامي در واقع، روشي است ديالكتيكي در فهم كليت پنهان. بر اساس گفته لوكاچ نقطه ضعف تاريخي فلسفه مدرن همانا نگرش ذهني به عقل و افتادن به دام ايدئاليسم ذهني است. اين ذهن گرايي امكان غلبه بر دوگانگي سوژه و ابژه يا عين و ذهن را از ميان برده و عمق واقعيت را پنهان ساخته است. از نظر او فرا رفتن از هر گونه معرفت شناسي انتزاعي، شرط لازم فرار از اين وضعيت است.

در تقابل با اين جزميت غير عقلاني، لوكاچ مي­گويد كه هگل تجربه تاريخي آگاهي را مد نظر قرار مي­دهد؛ نوعي معرفت پديداري.

معرفت پديداري در واقع دلالت بر شيوه­اي دارد كه فهم كليت از طريق شناخت اجزايش صورت مي­گيرد. ديالكتيك هگلي، متكي بر شناخت كل از طريق اجزايش وبالعكس است. از نظر وي هيچ كلي بدون شناخت اجزايش ممكن نيست. براي اين نوع شناخت، معرفت انضمامي لازم است. "فرهنگ كل يك شيوه زندگي عمومي است"، تعبيري كه ويليامز براي شناخت فرهنگ بر مي­گزيند، بي شك متاثر از اين شناخت هگلي است؛ همچنين تاكيد دوسرتو بر امر روزمره.

مفهوم اجزاء را مي­توان با مقوله "ميانجي" در تئوري هگل دقيق­تر درك كرد. اباذري در ارجاعي به "چارلز تيلور" مي­گويد كه در آثار هگل ما زماني به چيزي "امر بلاواسطه" مي­گوئيم كه في نفسه وجود داشته باشد، يعني ضرورتا به چيز ديگري مربوط و وابسته نباشد. در غير اينصورت به آن با ميانجي يا "با واسطه" مي­گوئيم. مثلا مفهوم "انسان"، بلاواسطه و مفهوم "پدر"، با واسطه است؛ يعني انساني كه به سبب نسبت­هاي خانوادگي­اش آن را پدر مي­ناميم.

هگل معتقد است كه اساسا ما چيزي بلاواسطه نداريم، چرا كه هر چيزي به چيز ديگري و در غايت به كل وابسته است؛ حتي آگاهي از نفس يا خود.

با اين رويكرد، مدرنيته، امري بلاواسطه نيست كه به ذات موجود و قابل شناخت باشد بلكه وابسته به ميانجي‌هايي از جمله شهر، تكنولوژي‌، فرديت و ... است.باهمين منطق، مفهوم شهر نيز تنها از طريق ميانجي­ها است كه مي­توان آن را شناخت؛ ميانجي­هاي همچون خيابان، كافه، پرسه زني، خانواده و ... . در واقع از طريق ميانجي­هاست كه مي­توانيم كليت­هاي پنهان را از جمله مدرنيته و شهر، بشناسيم و تحليل ديالكتيكي – به تعبير لوكاچ – شيوه اين شناخت است.

شناخت زندگي روزمره، شناخت ديالكتيكي و نه كانتي يا پوزيتيويستي است كه قصد دارد در مقام سوژه، ابژه­هاي عيني را توصيف مرد منگارانه كند. در اين شناخت، مهم فهم ارتباط دو سويه ميان اجزاي زندگي – تجربه زيسته – و شهر يا مدرنيته است. در اينجاست كه اهميت امر روزمره خود را مي­نماياند. دوسرتو مي­نويسد: "مي‌توان اعمال ريز، استثنايي ومتكثري را تحليل كرد كه نظام شهري تصور مي­كرد آنها را اداره كرده يا فرونشانده است‌، ولي اكنون اين اعمال انحطاط خود را پشت سر گذارده­اند" (ديورينگ، همان: 139).

شناخت اعمال ريز همان ميانجي­هايي است كه امكان شناخت كليت شهر را فراهم مي­سازند و به تعبير تاملينسون‌، "متن فرهنگي" ناميده مي­شوند: "تائوئه شينگ، آخرين كوارتت­هاي بتهوون، گرونيكاي پيكاسو يا عكاسي­هاي رابرت ميلتورپ، همان قدر متن فرهنگي هستند كه NyPDBlue، آلبوم SpiceGirls، پوشش رسانه­اي مرگ دايانا، مجله­هاي طرفداران تيم­هاي فوتبال و آخرين آگهي تبليغاتي Levis. همه اينها به ميزاني كه مردم براي معنادار كردن زندگي شان از آن استفاده مي­كنند واجد شرايط متن فرهنگي هستند" (تاملينسون، همان: 37). در واقع مي­بايد به شيوه توپوگرافي استعلايي لوكاچ، مفهوم فرهنگ را در دوره و فضايي خاص شناسايي كرده و اشكال حاصل از رابطه خاص انسان و جهان را در مكاني تاريخي درك نمائيم. به تعبيري ديگر مي­بايد تمام انواع راه و رسم­هايي كه وابستگي مستقيم يا پنهاني به رابطه بين خواننده و متن دارند را به گونه­اي ديالكتيكي مشمول اين برداشت از فرهنگ نمائيم.

تاملينسون در اهميت ارتباط ميان فرهنگ و امر روزمره مي­نويسد: "منظور من از فرهنگ تمام اين راه و رسم­هاي معمولي است كه مستقيما در روايت­هاي زندگي جاري مردم نقش دارند. داستان­هايي كه ما، به گونه­اي مزمن، وجود خود را با آنها تفسير مي­كنيم ]همان ميانجي­ها[. وجود به همان معنايي كه هايدگر آن را درانداخته شدن انسان به جهان مي­نامد" (تاملينسون، همان: 37).

توجه به امر روزمره در شناخت مدرنيته جهاني شده، همان عبور از ايدئاليسم ذهني به سمت رئاليسم انضمامي است؛ رئاليسمي كه در تمامی شهر خود را مي­نماياند و تجربه مي­شود. با همه حسن­ها و زشتي­هايش؛ با همه تناقضات و تعارضاتش.

بهره لوكاچ از هگل و ماركس و بهره ما از لوكاچ براي شناخت مدرنيته يادآور اين عبارت از مارشال بر من است كه: "ماركس، نيچه و معاصران آنها مدرنيته را به مثابه يك كل درزماني تجربه كردند كه فقط بخش كوچكي از جهان حقيقتاً مدرن شده بود. يك قرن بعد زماني كه فرآيندهاي مدرنيزاسيون توري بر جهان گسترانده­اند كه هيچ كس، حتي در دور افتاده­ترين نقاط عالم، توان گريز از آن را ندارد، مي­توان چيزهاي بسياري از نخستين مدرنيست­ها آموخت، كه بيشتر به عصر و زمانه­ ما مربوط مي­شود تا دوره خود آنها. آنان براي ادامه حيات خويش مي­بايست با همه نيروها و در تك تك لحظات زندگي روزمره خويش، تناقضاتي را دريابند كه ما ديگر از درك آنها عاجزيم" (برمن، همان: 42) و بر من اينگونه نتيجه مي­گيرد كه: "شايد نهايتاً معلوم شود عقب رفتن خود مي­تواند راهي براي جلو رفتن باشد" (برمن، همان: 42).


مطالب مرتبط:

 

» تجربه‌ي مدرنيته تهران - بخش دوم و پاياني
لینک مستقیم به مطلب

Share/Save/Bookmark



آخرین مطالب
:: سايت اطلاع‌رساني شهر كتاب فعاليت خود را آغاز كرده است
:: انتشار شماره 28 فصلنامه‌ي «نقد و بررسی کتاب تهران» ویژه‌ي سیدحسین نصر
:: نشست «ابزارآلات نجومی در دوره اسلامی» برگزار می‌شود
:: کنگره بین‌المللی روز جهانی فلسفه در ایران برگزار می‌شود
:: توجیه عملی شناخت و کفایت گرایی فردیناند گونست*
:: برنامه دوره‌های آزاد مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران اعلام شد
:: پايگاه «واژنامه‌ي تخصصي فلسفه» راه‌اندازي شد
:: راهی به جهان هایدگر؛ درباره كتاب «چگونه هایدگر بخوانیم؟»
:: درباره ترجمه «چگونه هایدگر بخوانیم؟»؛ يادداشت مترجم
:: گزارشي از نشست نقد و بررسي كتاب «جهان مسطح است» در شهر كتاب
:: آیا می‌توان قضاوت‌های اخلاقی موجهی داشت؟
:: گزارشي از نشست نقد و بررسی کتاب «بوطیقای ساختگرا»
:: هرمنوتیک کمیک - 3
:: هرمنوتیک کمیک - 2
:: هرمنوتیک کمیک - 1
:: «کندوکاو فلسفی برای کودکان و نوجوانان» بررسی شد
:: آيينه‌هاي كيهاني بررسي شد
:: نوامیس کتاب چهارم
:: هدايت و سويه‌هاي تاريك ما؛ درباره‌ي كتاب «خواننده‌ي كور»
:: جمهوري سكوت
:: درس‌گفتارهايي در فلسفه دين
:: برونو بائر
:: آرنولد روگه
:: پوليس
:: نقد و نگاهي به «درخشش ابن رشد در حكمت مشاء»، برنده جايزه كتاب سال
:: آزادي آكادميك
:: پسوند
:: فلسفه در ایران به بن‌بست رسیده است
:: دانلود خلاصه مقالات فارسي همايش بين‌المللي فلسفه اسلامي و چالش‌هاي جهان امروز
:: پوسترهاي همايش بين‌المللي فلسفه اسلامي و چالش‌هاي جهان امروز


 


 


سایت‌های مرتبط



جست‌وجو در اينك فلسفه


از سایت‌های دیگر

:: گفت‌و‌گو با حمید طالب‌زاده رئیس انتشارات دانشگاه تهران

:: انتقاد رئیس فرهنگستان علوم از وزارت علوم

:: در ستایش زباله‌گردی

:: غبارزدایی از چهره‌ سعدی؛ گزارشی از نشست «تصویری جامع از سعدی» در شهر کتاب

:: چرا تلاشهای روشنفکری در ایران به ثمر نمی رسد؟

:: ما روشنفکر بومی نیستیم

:: اهمیت رواج فلسفه در مدرسه‌های ایران

:: مشکل دانشجویان فلسفه، نداشتن قدرت تحلیل است در گفتگو با دکتر حسین شیخ رضایی

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران در یادداشتی از دکتر عبدالکریم رشیدیان

:: مشکلات تدریس فلسفه در ایران؛ یادداشتی از دکتر منوچهر صانعی دره بیدی

:: گفت وگو با دكتر «رضا داورى اردكانى» درباره فوتبال

:: همنشینی با افلاطون و دریدا

:: آسیب شناسی آموزش فلسفه در ایران در گفتگو با دکتر سروش دباغ

:: گزارش لحظه به لحظه از مناظره الوین پلانتینگا و دنیل دنت درباره نسبت میان خداباوری و تکامل‌گرایی

:: خردنامه صدرا در فهرست نشریات تخصصی فلسفی جهان

عضویت در خبرنامه





دعوت از دوستان












نگاه نو




all rights reserved © 2008 Isphilosophy
استفاده و بازنشر مطالب اینک فلسفه با ذكر منبع بلامانع است
نظر نویسندگان لزوماً موضع اینک فلسفه نیست